|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
به خوبی یـادم است که آن روز مدتـی از وقـت رفتن
به مـدرسـه گذشتـه بـود. از اوقـات تلخـی مـعلـم مـان
خیلـی می ترسیـدم. به خصوص که آن روز سپرده بود
در باب اسم فاعل و اسم مفعول پرسش هایی خواهد
کـرد و مـن یـک کلمـه حاضـر نکـرده بـودم. شیـطـان در
پوستم رفته می گفت اصلا" بزنم زیر مدرسه و سر خر
را برگردانیده راه صحرا را پیش بگیرم. هوا هم به قدری
خوب بـود کـه حَدّ و حســاب نـداشــت. طُــرقــه هـا در
باغستانهای اطـراف غوغـای عجیبی راه انداختـه بودند
و از پشت دیـوار کارخانـه هـا هم صـدای پای نظـامیـان
آلمـانـی بلند بـود که مشغـول مشـق کردن بـودنـد. به
وسـوسـه افتـاده بودم و فکـر می کردم که به راستـی
دیوانگـی است که انسـان تمـام آنهـا را بگـذارد و بـرود
خودش را گـرفتـار اسـم فـاعـل و اسـم مـفـعـول بکنـد.
آخرالامر هر طـور بود دندان سر جگر گذاشتم . به خود
گفتم باید از خر شیطـان پیـاده شـوی و راه مدرسـه را
پیش بگیـری.

مـردم در مقـابـل دارالـحکومـه جمـع شـده و داشتند
اعلانهایی را که به دیوار چسبانیده بودند می خواندند.
چون دو سـالـی می شـد که هـر چه اعـلان می زدنـد
همه خبـر شکست و ضبـط سورسات و اوامـر و احکام
آلمانی ها بود، نـزد خود گفتـم: «خدا می دانـد باز چه
بازی تـازه ای است» و بـدون این که معطـل بشـوم رد
شـدم. آهـنـگــر آبـادی که مـرا خوب می شنـاخت و با
شاگردش آنجا ایستاده بود و اعلانات را نگاه می کردند
همین که دید دارم می دوم گفت: «پسر جان بی خود
اینـطـور نـدو کـه عـقـب نـخواهـی افتـاد». خیـال کـردم
می خواهد مرا دست بیندازد و همان طور دوان دوان و
نفس نفس زنان وارد مدرسه شدم.

دلخوشی مـن این بود که چون عمومـا" شاگردها در
اول درس شلـوغ می کنند و کشوهای میـز تحریر را باز
می کنند و می بندند و برای روان کردن درس صداها را
در هم می اندازند،کلاس درس درست به صورت حمام
زنانه درمی آید و من می توانم در آن گیـر و دار، پنهانی
خودم را بیندازم توی کلاس و پابرچین پابرچین بروم سر
جایـم بـدون آن که اصـلا" آموزگارمـان ملتفـت بشـود به
خصـوص کـه در ایـن مـواقــع بر حسـب عـادت مـدام بـا
خط کش آهـنـی اش به روی مـیـزهـا می زنـد و فـریـاد
می کشد که «ساکت باشید، خفقان بگیرید.»

تعجب بر تعجبـم افـزود وقتـی دزدکـی از پنـجره نگاه
کـردم و دیـدم مثـل ایـن اسـت که جانــداری در کـلاس
نیست. صدا از احدی بلنـد نمی شـد. شاگردهـا همـه
سـر جایـشـان نـشـستـه بـودنـد و آمـوزگـارمـان مسیو
«هامل» هـم خط کـش بـه دسـت از ایـن طـرف بـه آن
طرف مشغـول قـدم زدن در کلاس بـود.

|
|