ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

 

   هامیلتون بـه پسـرش گفـت: «متـأسفـم که مـجبـور

شدی چنیـن صحنـه ای را ببینـی.» همیـن طـور پیـاده

آمدنـد تا رسیـدنـد به بلـوک خودشان. آنجا بـود که پـدر

دستش را از دور شانه ی پسر برداشت.

   ـ «اگه او چاقـو یا چمـاقی برداشته بود چی، پدر؟»

   هامیلتون گفت: «او که چنیـن کاری نکرده بود.»

   پسرش گفت: «امـا اگه کرده بود چی؟»

   هامیلتون گفـت: «خیلـی سختـه که بگوییـم آدم ها

وقتی عصبانی می شوند چه کارهایی ممکنه بکنند.»

   آمدن به طرف خانه ی خودشان.وقتی هامیلتون دید

پنجره ها روشن اند، دلش به تپش افتاد.

   پسرش گفت: «بذار ببینم بازوت چقدره؟»

   هامیلتون گفت: «بـذار برای یک وقـت دیگه، حالا برو

داخل و شامت را بـخور و بعد هم زود بـرو تو رختخواب.

به مـادرت بگـو حال مـن خوبـه و می خوام چنـد دقیقـه

توی ایوان بنشینم.

   پسـرک از این پـا به آن پـا می شد و به پدرش خیره

شده بود. بعد به سرعت دوید به طرف خانه و فریادش

بلند شد: «مـادر! مـادر!»

 

 

   مرد نشست توی ایوان. به دیـوار پارکینگ تکیه داد و

پـاهایش را دراز کرد. عـرق پیشـانـی اش خشک شده

بود. چیـزی لَـزِج و چسبنـاک را زیـر لبـاسش احسـاس

می کرد. یک بار دیگر پدرش را ـ که مـردی رنـگ پریـده،

با صدایی آرام وشانه های افتاده بود ـ در چنین وضعی

دیده بود. آن حادثـه امـا بدتـر از این یکـی بـود و هـر دو

طرف بدجوری صدمه خورده بودند. قضیه توی کافـه ای

رخ داده بود و طرف، کارگر مزرعـه بود. هامیلتون پدرش

را دوست داشت و با اینکه خاطـرات زیـادی از او به یاد

داشت اما حالا به یـاد یکـی از دعواهـای او افتـاده بود.

انگار این تنها چیزی بود که از او به خاطـرش مانده بود.

   وقتی زنش بیـرون آمـد او هنـوز تـوی ایـوان نشسته

بود. زنـش گفـت: «خدای مـن.» و بعـد سـر او را میـان

دستهایش گرفت.

   ـ «بیا داخل و دوش بگیر و چیـزی بـخور و بعدش هم

به من بگو چی شده. غذا هنـوز گرمـه. راجر رفتـه توی

رختخوابش.»

   اما مرد صدای پسرش را شنید که او را صدا می زند.

زن گفت: «مثل این که هنـوز بیداره.»

   هامیلتون گفت: «چند لحظه دیگه می آم، بعد شاید

با هم یک نوشیدنی بخوریم.»

   زن سرش را تکان داد: «هنوز هم باورم نمی شه.»

   مـرد رفـت تـوی اتـاق پسـرش و پـاییـن تـختـخواب او

نشست.هامیلتون گفت: «حسابی دیر شده و تو هنوز

بیداری. خب دیگه، شب بخیر.»

   پسرک گفـت: «شـب بخیـر.» دسـت هـایـش پشت

گردنش بود و آرنج هـایش را جلو داده بود. لباس خواب

پوشیـده بود و بـوی عطـر خوشی از او بر می خاست.

هامیلتون نفس عمیقی کشید و از روی پتو پسرش را

نوازش کرد. 

   هامیلتـون گفـت: «دیگـه نمـی خواد خودتـو نـاراحت

کنی.از دوستی با این نوع همسایه ها هم دوری کن.

دلـم نمـی خواد بـاز هـم بشنـوم که دوچرخه یا لـوازم

شـخصـی دیـگـه ای از اونـا را خراب کرده ای. موضـوع

روشنـه؟»

   پسرک سرش را تکان داد. دست هایش را از پشت

گـردن بیـرون آورد و شـروع کرد به کنـدن چیـزی که به

ملافـه ی تختخواب چسبیـده بود.

   هامیلتون گفت: «خب دیگه دیر شده، شب بخیـر.»

خم شـد که پسـرش را ببوسـد که پسـرک شروع کرد

به حرف زدن.

 

 

   ـ «پدر بـزرگ هم مثل تو قـوی بود، پدر؟ منظورم اینه

وقتی که به سـن تو بود و تو ...»

   هامیلتون گفت: «و مـن نُه سـال داشتـم؟ منظـورت

اینه؟ بله گمـونم قـوی بود.»

   پسرک گفت: «گاهی من به سختـی می تونم اونو

به خاطر بیارم.نه این که خودم بخوام فرامـوشش کنم،

می فهمی؟ می فهمی که منظورم چیه پدر؟»

   وقتـی که هامیلتون بلافاصلـه جوابـی نـداد، پسـرک

ادامه داد: «وقتی جوان بودیـد، رابطه ی شما هم مثل

رابطـه ی مـن و تـو بود؟ تو اونـو بیـشتـر از من دوسـت

داشتی؟ یا ما را انـدازه ی هم دوسـت داری؟» پسرک

این را ناگهانی گفت. بعد پاهایش را زیر پتو جمع کرد و

نگاهش را برگرداند.وقتی هامیلتون باز هم جوابی نداد،

پسـرک گفـت: «پـدر بـزرگ سیـگار مـی کـشیـد؟ یادم  

می آد که پیـپ یا چیـزی شبیـه اون داشت.»

   هامیلتون گفت: «بله درستـه. قبل از مـرگش شروع

کرده بود به کشیـدن پیـپ. مدتهـا قبل از اون سیـگاری

بود اما بعد که از چیزی یا کسی دلـخور شد، سیگار را

تـرک کـرد. مـدتـی بعد نـوع سیـگارش را عـوض کـرد و

دوباره شروع کرد به کشیـدن. بذار چیزی نشونت بدم،

پشت دستم را بو کن.»

   پسـرک دسـت او را جلـو آورد، بــو کـشیـد و گـفـت:

«گمـونـم بوی خاصـی نمی ده، پدر. منظـورت چیه؟»

 

 

   

   هامیلتون دستش را بو کشیـد و گفت: «من هم دیگه

بویی نمی شنوم.قبلا" دستم بو می داد اما حالا دیگه

از بین رفته.» با خودش فکر کرد شاید از من ترسیده و

فـرار کرده!

   هامیلتون گفت: «خوب دیگه دیـر وقتـه، بهتـره تو هم

بخوابی.» پسرک به سمت او غلتید و پدرش را دید که

رفـت بـه سمـت در. او را دید که دستـش را روی کلیـد

بـرق گذاشت. پسرک گفت: «پـدر؟ شاید فکر کنی که

مـن دیـوونـه شده ام امـا کـاش وقـتـی که بـچه بـودی

می شناختمت. منظـورم اون وقت هـاسـت که درست

سن و سالِ الانِ من بودی. نمی دونـم چطـور اینـو باید

بـگـم امـا دلـم بـرای اون وقـتهـای شـمـا خیـلـی تـنـگ

می شه. انگاری که ... انگاری همین الان هم که دارم

فکرش را می کنـم دلـم برای اون وقت هـا تنــگ شده،

واقعا"دیوونگیه، مگه نه؟! به هر حال لطفـا" در را بذارید

باز بمونـه.»

   هامیلتون در را باز گذاشت امـا بعد فکـر بهتـری کرد و

در را تا نیمـه بست. 

   

 

Raymond Carver

 


برچسب‌ها: داستان, ریموند کارور
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 22:35  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا