|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |

گری برمان و پدرش برگشتنـد توی آشپزخانـه. گری
گفت: «این فکر از راجر بود که دوچرخه را قل بدیم.»
راجر از روی صندلـی اش بلنـد شد و گفت: «فکر تو
بود. این را تو می خواستی. بعدش هم می خواستی
اونو ببری توی باغ و لختش کنی.»
بـرمـان بـه راجر گفـت: «خفـه شـو! تـو فـقـط وقتـی
می تونی حرف بزنـی که کسی چیزی ازت بپرسـه نه
قبـل از آن. گری، مـن می دونم چه طور باید این قضیه
را که بـه خاطر دو تا گردن کلفت، کش پیدا کرده تموم
کنم!»
بـرمـان اول به کیـپ و بعـد به راجر نـگاه کرد و گفت:
«مـن بـه شمـا نـصـیـحت مـی کنـم که هـر کدومـتـون
می دونـه دوچرخه ی این بـچه کجاست شروع کنه به
حرف زدن.»
هامیلتون گفت: «فـکـر می کنـم شمـا داریـد خیلی
تند می روید.»
برمان گفت: «چـی؟» پیشانـی اش از خشـم کبـود
شده بـود.
ـ «مـن فـکـر می کنـم تـو یکـی بهتـره سرت بـه کار
خودت باشه.»
هامیلتون از جایش برخاست و گفت:«راجر بیـا بریم.
کیپ، تو می آیی یا می خوای بمـونی اینـجا؟» بعد رو
کرد به زن و گفت: «فکـر نمی کنم دیگـه امشب کاری
از دست مـا بـر بیـاد. تصـمیـم دارم بـازم در این بـاره با
راجر حرف بزنم اما اگه در مورد پرداخت غرامـت حرفی
هست بایـد بگـم اگـه کـار به اونـجا کـشـیـد چون راجر
در خراب کـردن دوچرخه شریـک بـوده، یـک سـوم پـول
را پرداخت می کنه.»

زن همین طـور که هامیلتون را تا تـوی اتاق نشیمـن
بدرقـه می کرد، گفت: «نمی دونم چی بایـد بگـم. من
باید با پدر گیلبرت حرف بزنم. اون الان بیرون شهره.باید
ببینـم چی می شه. احتمـالا" آخر سر یکـی از همیـن
کارها را می کنیم اما من باید با پدرش حرف بزنم.»
هامیلتون از یک سمت حرکت کرد طوری که بچه ها
توانستند از کنـار او بگذرنـد و خودشان را به ایوان خانه
برسانند.همین موقع از پشت سر صدای گری را شنید
که می گفت: «پدر، او به من گفت احمـق.» هامیلتون
صدای برمان را شنید که گفت: «او گفت؟ واقعـا" اینـو
گفت؟ خب خودش احمقـه. عینهـو احمـق ها بود.»
هامیلتون بـرگـشت و گفت: «آقای برمان مـن فـکـر
مـی کنـم شـمـا امشـب شـورش را درآورده ایـد. چرا
به خودتان مسلط نیستید؟»
برمان گفت: «و مـن هم بـه شمـا گفتـم که بـهتره
سرت به کار خودت باشه.»

هامیلتـون همیـن طـور که لبهـایـش را بـا زبـانش تـر
می کرد گفت: «راجر، شما برید خونه. منظورم اینه که
بجنبید!» راجر و کیپ دویدند به طرف پیاده رو.هامیلتون
تـوی درگاه در ایستـاد و زل زد بـه بـرمـان که داشـت با
پسرش از اتاق نشیمن رد می شد. زن با دستپـاچگی
گفت: «آقای هامیلتون» امـا نتوانسـت حرفش را تمـام
کنـد. برمـان به او گفـت: «چی می خواهی؟ مـواظـب
رفتارت باش. از سر راهم بـرو کنار!» برمان به شانه ی
هامیلتـون تنـه زد تا رد شـود. هامیلتـون از تـوی ایــوان
عقب عقب رفت و بعد افتاد توی بوته های خشکیده و
خاردار باغچه. بـاورش نمـی شد که این اتفـاق افتـاده
اسـت. از میـان بـوتـه هـا خودش را بیرون کـشیـد و به
سمت مردی که توی ایوان ایستاده بود هجوم برد. هر
دو به سختی توی چمن افتادند و شروع کردن به غلت
خوردن روی چمـن. هامیلتون پشـت برمـان را بـه خاک
مالاند و بعد محکم با زانـوهـایش روی کتف های حریف
فرود آمد.بعد یقه ی برمان را گرفت و کله ی او را آنقدر
روی چمـن کوبیـد که زن جیـغ کشیـد: «خدای متعـال!
یکـی بیـاد اینـا رو از هـم جدا کنـه! مـحض رضـای خدا
کسی پلیس خبـر کنه!» هامیلتون دست نگـه داشت.
برمـان بـه او نـگاه کـرد و گفت: «از روی سینـه ام بـرو
کنار.»
همین طور که آنهـا از هم جدا می شدنـد زن فریاد
زد: «تـو را بـخدا حالتـون خوبه؟» زن بـه مردهـا که بـه
فـاصلـه ی چند قـدم از یکدیگر، پشـت به هم ایستاده
بودند و نفس نفس می زدنـد خیـره شده بود. بچه ها
که برای تماشا تـوی ایوان جمع شـده بودنـد با این که
دعوا تمـام شـده بـود هنـوز ایستاده بودند و به مـردها
نگاه می کردند. بعد وانمـود کردند که به پهلـو و بازوی
هـم دارنـد مـشـت مـی زننـد. زن گـفـت: «خب دیـگـه
بـچه هـا، برگردیـد داخل.» بعد دستـش را روی سینـه
گذاشت و گفت: «اصلا" بـاورم نمی شـه.»

هامیلتون داشت عرق می ریخت و هر بار که سعی
مـی کـرد نـفـس عـمیـقـی بـکشـد سـیـنـه اش از درد
می سوخت. انگار چیزی توی گلـویش گلولـه شده بود
و او برای چند دقیقه نتوانست آن را قورت دهد.بعد راه
افتاد. پسرش و کیپ کنارش بودند.صدای بسته شدن
درهـای ماشینـی و روشـن شدن مـوتـور آن را شنیـد.
هـمین طـور که داشـت راه مـی رفـت نـور چراغ هـای
ماشین پاشیـد روی او. راجر ناگهان گریه اش گرفت و
هامیلتون دستـش را دور شـانــه هـای او حلقـه کـرد.
کیپ گفت: «من باید برم خونـه.» و بعد با گریـه گفت:
«پدرم حالا داره دنبالم می گرده.» و بعد پسرک دوید.
|
|