|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
ـ «من هم خانم میلر هستم، مـادر گیلبرت. ببخشید
که از شمـا خواستـم بیاییـد اینـجا، امـا مشکلـی پیش
اومده.»
هامیلتون انتهای دیگر میز روی صندلی نشست و به
اطراف خیـره شد. پسـری نـه یا ده سالـه که هامیلتون
فکـر کرد همـان بچه ای بایـد باشد که دوچرخه اش گم
شده، کنار زن نشسته بود.پسر دیگری، حدودا" چهارده
ساله، روی سینـی ظرفشویـی نشستـه بود و پاهایش
را تـاب می داد. بعد به پسر دیگـری نگاه کرد که داشت
با تلفن حرف می زد و با شیطنت به آنچه که از آن طرف
خط می شنیـد پـوزخنـد می زد. پسـرک دستـش را دراز
کـرد و تـه مـانــده ی سـیـگـارش را بـه طـرف کـاسـه ی
ظـرفشویـی بـرد. هامیلتـون صـدای جیـز خامـوش کردن
سیگار را توی لیوان آب شنید. پسری که او را آورده بود،
دست به سینـه به یخچال تکیـه داده بـود. زن از پسرک
پرسیـد: «از والـدین کیپ کسی را همراهت نیاوردی؟»
پسرک گفت: «خواهرش گفت پدر و مـادرش رفته اند
خرید. بعد رفتم خونه ی گری برمان.پدرش تا چند دقیقه
دیگه می آد اینجا. آدرس اینجا را بهشون داده ام.»
زن گفت: «آقای هامیلتون، مـن به شمـا می گم که
چه اتفاقی افتاده. ماه گذشته که ما در تعطیلات بودیم
کیپ از ما خواست که دوچرخه ی گیلبرت را به او قرض
بدهیم تا به کمک راجر روزنامه هاشو پخش کنه.گمونم
اون موقـع دوچرخه ی راجر پنـچر بوده یا عیب دیگه ای
داشتـه. به هر حال بعدا" معلوم شد که ...»
راجر گفت: «گری داشت منو خفه می کرد، پدر.»
هامیلتون با دقت به پسرش نگاه کرد و گفت: «چی
گفتی؟»
ـ « داشت منو خفه می کرد، هنـوز جاش مونده.»
پسرش یقه ی بلـوزش را پایین کشید تا گردنـش را
نشان بدهد.

زن ادامـه داد: «اونـا بیـرون تـوی گـاراژ بـودنـد و مـن
نمی دونستـم دارنـد چه کار می کننـد تا اینـکه کورت،
پسر بزرگم رفـت بیرون ببینه چی شده.»
گری برمان به هامیلتون گفت: «اول اون شروع کرد.
به من گفت تو یک احمقـی.» گری برمان به در ورودی
نگاه کرد. پسـری که اسمش گیلبـرت بود گفت: «هی
بچه ها،دوچرخه ی من شصت دلار قیمتش بود و حالا
باید پولشو پس بدید.»
زن گفت: «تو دخالت نکن گیلبرت.»
هامیلتون نفـسـی تـازه کـرد و بـه زن گفـت: «ادامه
بدید.»
ـ «خب، بعدا" معلوم شد که کیپ و راجر از دوچرخه
گیلبرت برای پخش روزنامه ها استفاده می کنند و بعد
هم هر دو تایی، و این طور که خودشـون می گن گری
هم باهاشون بوده، شروع می کنند به قِل دادن اون.»
هامیلتون گفت: «منظورتون چیـه که اونو قل دادن؟»
زن گفت: «اونـو قـل داده اند دیگـه. دوچرخه را با هل
به طرف پاییـن خیابـان سرازیـر کرده انـد و گذاشتـه اند
بخوره زمیـن. بعـد هم فکـرش را بکنیـد ـ البته اینـو چند
دقیـقـه پیـش اعتـراف کـردنـد ـ کیـپ و راجر دوچرخه را
برده اند مدرسه و اونو پرت کرده اند روی تیر دروازه!»

هامیلتون بار دیگر به پسرش نگاه کرد و گفت: «این
حرفا درستـه راجر؟»
راجر سرش را انداخته بود پایین و انگشتان دستش
را روی میـز به هـم مـی مـالیـد. گفت: «بعـضی هاش
درسته، پدر.اما ما فقط یک بار اونو قل دادیم. اول کیپ
این کارو کرد، بعد گری و بعد هم من.»
هامیلتون که با حیـرت به پسـرش نگریست و گفت:
«راجر،من تعجب می کنم و اصلا" از تو انتظار نداشتم.
از تو هم انتظار نداشتم کیپ!»
زن گفت: «می بینیـد که، امشب یا یکـی داره دروغ
می گه،یا همه ی اون چیزی را که می دونه نمی گه.
واقعیت اینه که دوچرخه هنوز پیدا نشده.»
بچه های توی آشپزخانه خندیدند و پسری که هنوز
داشت با تلفن حرف می زد را دست انداختنـد.

|
|