|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |

همین که توی پیاده رو افتادند هامیلتون گفت: «کجا
باید بریم؟»
پسرک جواب داد: «محلـه ی آرابـا و وقتـی هامیلتون
به او نگاه کرد اضافـه کرد: «زیـاد دور نیست. تقریبا" دو
بلوک با اینجا فاصله داره.»
هامیلتون پرسید: «نفهمیدی موضوع چیه؟»
پسرک گفت: «دقیقا" نمی دونم چی شده، همه ی
قضیـه را نفهمیدم. مثل اینکه قرار بوده اون و کیپ و این
گری برمـان وقتـی ما بـرای تعطیـلات می ریـم بیرون، با
دوچرخه ی برادرم کارهایی انجام دهند.حالا هم گمونم
خرابش کرده اند. شاید هم عمدا" خرابش کرده اند. من
نمی دونم. به هر حال در بـاره ی همیـن چیزها داشتند
حرف می زدنـد. بـرادرم نتونستـه دوچرخه شو پیدا کنه.
آخرین بار اونـا سـوارش شده اند. کیپ و راجر. حالا هم
مادرم سعی داره بفهمه دوچرخه الان کجاست.»
هامیلتون گفت: « کیپ را می شناسم اما اون پسره
دیگه کیه؟»
ـ «گری برمان، گمونـم یکی از همسایـه های جدیده.
پدرش هم به محض این که برسه خونه می آد خونه ی
ما.»

از نبش خیابانـی گذشتنـد. پسـرک خودش را به جلو
فشار داد تا کمی جلوتـر حرکت کند. هامیلتون به باغی
نگـاه کرد و بعـد آنهـا از نـبـش دیـگـری گـذشتـنـد و وارد
خیابـان بـن بستـی شدنـد. تـا حالا نمـی دانست چنین
خیابـانـی هم وجود دارد. هیـچ کـدام از مـردمی که آنجا
زندگـی می کردن را نیز نمی شناخت. به اطرافش نگاه
کرد، به خانـه های ناشنـاسـی که حالا داشت از طریق
زندگی بـچه اش با آنها آشنـا می شد.
پسرک تو پارکینگ یکی از خانـه ها پیچید، از دوچرخه
پیـاده شـد و آن را به دیـوار تـکیـه داد. وقتـی پسـرک در
ورودی را باز کرد هامیلتـون به دنبـال او راه افتاد. از اتاق
نشیمـن گذشتند و داخل آشپزخانه شدند. آنجا پسرش
را دید که یک طـرف میز کنـار کیپ هالیستر و آن پسرک
دیگر نشسته است. هامیلتون با دقت به راجر نگاه کرد
و بعد رو کرد به زن تنومند و مو سیاهـی که انتهای میز
نشستـه بود. زن گفت: «شما پدر راجر هستید؟»
ـ «بله، اسم من ایوان هامیلتون است.عصر به خیر!»

|
|