|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |

از وقتـی که ایـوان هامیلتون سیـگار کشیـدن را ترک
کرده بود دو روز می گذشـت و او احساس می کرد هر
چه توی این دو روز گفته یا فکر کرده به نحوی با سیگار
ربط داشتـه. زیر نـور چراغ آشپزخانه به دستهایش نگاه
کـرد. انـگشتـان دستـش و بنـدهـای آن را بـو کشیـد و
گفت: «هنوز بوی اونو حس می کنم.»
آن هامیلتون گفت: «می دونم. انگار بوش مثل عرق
از بـدن آدم می ریـزه بیـرون. من هم تا سـه روز بعد از
ترک، بوشو حس می کردم. حتی وقتی از حمام بیرون
می اومدم. چنـدش آور بود!»
داشت بشقابها را برای شام روی میز می چید.
گفت: «عزیزم! خیلی متـأسفم. می دونـم چی داره
به سـرت می آد، امـا اگه این باعث دلـداریت می شـه
باید بگم روز دوم همیشـه سخت تـریـن روزه. البتـه روز
سوم هم سختـه امـا از روز سـوم به بعد، اگه بتونی تا
اون موقـع دوام بیـاری، دیگه افتـاده ای تو سرازیری. به
هـر حال از این که تصـمیمـت بـرای تـرک جدّیـه خیـلی
خوشحالـم. آنقدر زیاد که نمی تونم بگم چقدر!»
بـازوی او را گرفـت و گفـت: «حالا دیـگـه اگـه راجر را
صدا بزنـی، می تونیـم غذا بخوریـم.»
هامیلتون در ورودی را باز کرد. هـوا تقریبا" تاریک بود.
اوایل نوامبـر بود و روزهـا کوتـاه بود و سرد. پسرکی که
تا حالا او را ندیده بود توی ورودی پارکینگ روی دوچرخه
مجهـزش نشستـه بود. پسرک آنقـدر خودش را به جلو
کشیده بود که دیگـر روی زیـن نبود. نوک کفشهایش را
به زمین چسبانـده بود تا تعادل خودش را حفظ کند.
گفت: «شمـا آقای هامیلتون هستید؟»
هامیلتون گفت:«خودم هستم. کی اونجاست؟ راجر
تویی؟»
پسرک گفت: «گمـونـم راجر اون پاییـن داره با مادرم
تـوی خونـه ی مـا حرف می زنه. کیـپ و اون پسـره که
بهـش می گن گری برمـان هم اونـجا هستنـد. دارن در
باره ی دوچرخه ی برادرم حرف می زننـد. البتـه دقیقـا"
نمی دونم موضوع چیـه.» پسرک این را گفـت و فرمـان
دوچرخه را گرداند: «مادرم از من خواسته که بیام شما
را ببرم اونجا. شما یا مادر راجر را.»
هامیلتون گفت: «حالش که خوبـه؟ یک دقیـقـه صبـر
کن الان می آم.»

هامیلتون رفت تـوی خانـه تا کفش هـایش را بپوشد.
آن هامیلتون پرسید: «پیـداش کردی؟»
هامیلتون جواب داد: «انگار تو دردسر افتاده.قضیه ی
دوچرخه ای در مـیـونـه. پـسـربـچه ای ــ که نفهـمیـدم
اسمش چیـه ــ بیـرون وایسـاده و می خواد که یکی از
ما همراش بریـم خونه شون.
آن هامیلتون گفت: «حالش که خوبه؟» و بعد پیش ـ
بندش را باز کرد.
هامیلتون به زنش نگاه کرد و گفت: «البته که حالش
خوبـه. مثـل ایـن که بچه هـا جر و بـحث شـون شده و
مادر این بـچه دخالت کرده.»
آن هامیلتون پرسید: «می خوای من بـرم؟»
هامیلتون کمـی فکـر کرد و بعـد گفت: «آره، گمـونـم
بهتـره تو بـری. امـا نـه، خودم می رم. تو شام را حاضر
کن تا ما برگردیـم. نباید زیـاد طول بکشـه.»
آن هامیلتون گفت:«دلـم نـمـی خواد هـوا که تـاریـک
شـد بیرون بمونه. از این کارش هیـچ خوشم نمی آد.»
...

|
|