ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   سالها پیش در بندر کوچکـی در کشور هلنـد، اتفاقی

افتاد که نشان دهنده ی اجر و پاداشی است که جهان

به خدمت خاضعانه اعطـا می کنـد و به همین خاطر این

داستان در ذهن مردم زنده مانـده و امـروز می خواهیـم

آن را با هـم بخوانیـم. در این بنـدر بسیـار کوچک تقریبا"

تمام مـردان به ماهیگیـری می پرداختنـد و هر روز برای

امـرار معـاش با قایـق های کوچک پـارویی شـان به دل

دریا زده و به صید می پرداختند. برای مقابلـه با اتفاقات

و حوادث دریا نیز یک «تیـم نـجات» از داوطلبان تشکیل

شده بـود تا در شرایـط اضطـراری به نـجات قـایـق ها و

خدمه ی آنها بشتابد. یک شب در آسمان بندر ابرها در

هم پیچیدند، باد تندی وزیدن گرفت و توفان سهمگینی

بپا شد.قایقی که در دریا بود و هنوز به ساحل نرسیده

بـود بـازیـچه ی امـواج دهشتنـاک دریـا شـده و واژگـون

گشت. خدمه ی قایق قبل از واژگونی آن زنگ خطـر را

به صدا درآوردنـد. کاپیتـان تیـم نجات هـم در سـاحل با

شنیـدن صـدا، آژیـر هشـدار را به صـدا درآورد. اهـالـی

بندر شتابـان به ساحل آمدنـد و در حالی که تیم نجات

در قایقی پارو زنـان سینه ی دریا را شکافته تا به کمک

توفان زدگان بشتابد، بقیـه ی اهالـی فانـوس به دست

در ساحل مانـدنـد تا برای برگشـت، نور فانوسهـایشان

راهنمای به دریـا رفتـگان باشد. ساعتـی گذشـت و در

حالی که مـردم بی صبـرانـه تاریکی ها را جست و جو

می کردند، در میـان مـه و سیاهـی ناگهـان قایق نجات

نمایان شد. مـردم مشتاقـانـه و با شـادی و هیـاهـو به

طرف دریـا دویـدنـد و آنهـا را در بـر گرفتنـد. اما به زودی

معلوم شد که همگی خدمـه قایق واژگون شده به جز

یک نفر، نجات یافته اند و گنجایش قایق اجازه نداده که

آن یکی را هم سـوار کرده و به ساحل بیاورند و بیم آن

می رفته که تعـادل قایـق به هم خورده و همگی غرق

شوند. کاپیتان خواست که تیم تازه نفسی برای نجات

آن مرد باقی مانده فورا" به دریا برود. در این موقع پسر

نـوجوان شانـزده سـالـه ای به نـام «هـانس» پـا پیـش

گذاشت، اما مـادرش با عجز و لابه بازوی او را گرفت و

گفت: «نـرو پسرم! پـدرت ده سال پیش در قـایقـی که

توفان آن را در هم شکسته بود،جانش را از دست داد؛

برادر بزرگت هم بیش از سه هفته است که در دریـاها

سرگردان است و از او هیچ خبـری نـداریم. فقـط تویـی

که برایم در این دنیا باقی مـانـده ای، نـرو عزیـزم!» اما

هانس گفت: «نه، مـادر! فکـرش را بکن که هر کسـی

بـگـویـد مـن نمـی روم، کس دیـگـری بـرود، آنوقـت چه

می شـود؟! هـر کس باید در موقـع خطر هر کـاری کـه

برای رهـایی دیگران از دستـش برمی آید انجام دهد.»

   به این ترتیب هانس با چند ماهیگیر داوطلب دیگر به

دل دریا زدنـد. و باز ساعتـی گذشت. ساعتی که برای

مـادر هانس به اندازه ی یک سال به درازا کشید، ولی

بـالاخره قایـق نجات دوباره بـازگشت. هانس نیمه خیز

در جلـوی قایـق ایستاده بود و وقتی کاپیتان فریاد زد و

پرسیـد که آن یک نفـر را نجات داده ایـد؟ هانس گفت:

«بله! به مادرم بگویید آن یک نفر همان برادر بزرگ من

«پل» است!»

 


برچسب‌ها: داستان, قوانین جهانی, مسئولیت فردی, مسئولیت اجتماعی
 |+| نوشته شده در  شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:5  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا