ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

                    پیرمرد و دریا

 

  داستان مبارزه حماسی ماهی گیری پیر و با تجربه‌

است با یک نیزه ماهی غول پیـکر. صیدی که می‌تواند

بزرگ‌ترین صید تمام عمر او باشد.

   وقـتـی داستـان آغـاز می‌ شـود سانتیـاگـو، پیـرمـرد

ماهیگیر، ۸۴ روز اسـت که حتـی یک ماهـی هـم صید

نکـرده‌ است. او آن قـدر بدشانس بـوده‌ که پـدر و مـادر

شاگردش،مانولین،او را از همراهی با پیرمرد منع کرده

و بـه او گـفتـه‌انـد بهـتـر اسـت با مـاهیـگیـرهای خوش

شانس تر به دریا برود. مانولین اما به پیرمرد علاقه‌مند

است و در تمام مدتـی که پیرمـرد دست خالـی از دریا

بـرگشتـه‌ است هر شـب به کلبـه او سـر زده، وسایـل

ماهی گیری اش را ضبـط و ربـط کرده، برایش غذا برده

و بـا او در بـاره مسـابقـات بیس بال آمـریـکا به گفـتـگو

نـشستـه‌ اسـت. بـالاخره یک شـب پیـرمرد به پسـرک 

می‌گوید که مطمئـن است دوران بـد شانسـی‌ اش به

پایان رسیده‌ است و به همین دلیـل خیال دارد روز بعد

قایقش را بردارد و برای صید ماهـی تا دل آب های دور

خلیج برود.

   فـردای آن شـب در روز هشتـاد و پنـجم سانتیاگو به

تنهایی قایقش را به آب انداختـه، راهی دریـا می‌شود.

وقتی از ساحل بسیـار دور می‌شود طعمه ها را به دل

آب هـای عمیـق خلیـج مـی‌سپـارد. ظـهـر روز بـعـد یک

ماهی بـزرگ، که پیـرمـرد مطمئن است یک نیزه ماهی

است، طعمه را می‌بلعد. سانتیاگو قادر به گرفتن و بالا

کشیـدن ماهی عظیـم‌الجثـه نیست و متوجه می‌شود

که در عـوض ماهـی دارد قـایـق را مـی‌کشـد و بـا خود

می‌برد. دو روز و دو شـب به همیـن صـورت می‌گذرد و

پیرمـرد فشـار سیم مـاهـی گیـری را که به وسیلـه ی 

ماهی کشیده می‌شود تحمل می‌کند. سانتیاگو در اثر

کشمکش و تقلا زخمی شده‌ است و درد می‌کشد، با

این حال ماهی را برادر خطاب می‌کند و تلاش و تقـلای

او را ارج می‌گذارد و آن را ستایش می‌کند.

   روز سوم ماهی از کشیدن قایـق دست برمـی‌دارد و

شـروع می‌کنـد بـه چرخیـدن به دور آن. پیرمـرد متـوجه

می‌شود که ماهی خستـه شده‌ است و با این که خود

نیز رمقـی در بدن نـدارد هر طـور شده ماهی را به کنار

قایق می‌کشانـد و با فـرو کردن نیـزه‌ای در بـدنش آن را

می‌کشد و به مبارزه طولانی خود با ماهـی سـرسخت

و سمـج پایـان می‌بخشـد. سانتیـاگو ماهـی را به کنـار

قایق می‌بندد و پارو زنان به‌ طرف ساحل حرکت می‌کند

و به این می‌اندیشد که در بـازار چنیـن ماهی بزرگی را

از او به چه مبلغـی خواهنـد خریـد و ماهـی با ایـن جثه

بزرگش شکم چند نفر گرسنه را سیر خواهد کرد.

   پیرمرد اما پیش خود براین عقیده است که هیچ کس

لیاقـت آن را ندارد که این ماهی با وقار و بزرگ منش را

بخورد.

   وقتـی سـانتـیـاگـو در راه بـازگشـت به سـاحل است

کوسـه‌ها که از بوی خون پی به وجود نیزه ماهی برده

برای خوردنش هجوم می‌آورند. او چند تا از کوسه‌ها را

از پا در می‌آورد، ولـی در نهایـت شب که فـرا می‌رسد

کوسه‌ها تمام ماهـی را می‌خورنـد و فقـط اسکلتـی از

آن باقـی می‌گذارنـد. سانتیـاگو به خاطـر قربانـی کردن

ماهـی خود را سرزنش می‌کنـد. روز بعد پیش از طلـوع

آفتـاب پیـرمـرد به سـاحل می‌رسـد و با خستگـی دکل

قایقش را به دوش می‌کشد و راهی کلبه‌اش می‌گردد.

وقتـی به کلبه می‌رسد خود را روی تختـخواب انداختـه،

به خوابی عمیق فرو می‌رود.

   عـده‌ای از ماهـی گیـران بی‌خبـر از مـاجرایـی که بـر

پیـرمـرد گذشتـه است، برای تمـاشـا به دور قایـق او و

اسکلت نیـزه‌ ماهی جمع می‌شونـد و گردشگرانی که

در کافـه‌ای در همـان حـوالـی نشسته‌اند اسکلت را به

اشتبـاه اسکلـت کـوسـه‌ مـاهـی می‌پنـدارنـد. شـاگرد

پیرمرد، مانولین، که نگـران او بـوده بـا خوشحالـی او را

صحیح و سـالـم در کلبـه‌اش می‌یابـد و برایش روزنامـه

و قهـوه مـی‌آورد. وقتـی پیـرمرد بیـدار می‌شـود، آن دو

دوسـت بـه یـکـدیـگر قـول می‌دهـنـد کـه بـار دیـگـر بـه

اتـفـاق بـرای ماهی گیری به دریـا خواهـند رفت. بعد از

آن پیـرمـرد از فـرط خستگـی دوبـاره به خواب می‌رود و

و خواب شیرهای سواحل آفریقا را می‌بیند.

 

 


برچسب‌ها: داستان, پیرمرد و دریا, ارنست همینگوی, دوستی
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:43  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا