ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   وسایل مختصـرش را داخل ساک گذاشتـم، عصـایش

را دادم و گفتم برویم.

   گفت: کجا برویم؟

   برای اولین بار بهش دروغ گفتـم: «زیـارت». خوشحال

شد.

   وقتی به خانه ی سالمندان رسیدیم با شرم نگاهش

کردم. چشم های مهـربـانش خیس شده بود. دستم را

گرفت و گفت: مواظب خودت باش مادر!

 


برچسب‌ها: داستان, زیارت, مادر, خانه ی سالمندان
 |+| نوشته شده در  جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۶ساعت 10:18  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا