ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

 

   مدتی بود در برجی بلند مرتبـه در یکی از بهتـریـن و

زیبـاتـریـن نـقـاط شهـر زنـدگی مـی کـرد. چشـم انـداز

کوههای پوشیده از برف در کنار ساختمان های سر به

فلک کشیـده برایش فراموش نشدنی بود.

   آن روز بعـد از تسویـه حسـاب بـرای همیشـه از ایـن

خانه ی رویایی خارج شد.در سالن انتظار،خانواده های

ثروتمند در انتظـار بازدیـد از واحدهـا بودند.

   هنـوز خیلـی دور نشـده بـود که بـرگشـت و نگاهـی

طولانـی و تحسیـن آمیـز به برج زیبا انداخت، جایی که

پنـج سـال از عـمـرش را در آن کارگـری کـرده بـود. بعـد

دوبـاره به راه افتـاد تـا بـه ترمینـال بـرود.

 


برچسب‌ها: داستان, ترمینال, کارگر
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا