|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
در سال 618 هـجری مـغـول به ایـران حمـلـه می کند.
کتـاب شعـری هست درست مـال همین سال که مغـول
آمده،بلخ را نابود کرده،تمام شمـال را غـارت کـرده،تـمـام
ایـران را در یک لُـجّـِه خون غرق کرده ... ایـن کـتـاب،مـال
همین سال است.خود نویسنده می گوید که من همواره
دارم در می روم،مـغـول این جا آمـده و مـا همگی داریـم
در می رویم.در چنین وضعی،در حال فرار دارد کتاب شعر
خود را می نـویسد.کتـاب چیـست؟ قصـیـده می نویسد!
مثلا" صد سطر؛در این قصیده ها،کلـمـات را طـوری ردیف
کرده که وقـتـی از اول می خوانی در مـدح فـلان خان! و
وقتی از آخر می خوانی،می شود یک غـزل عاشقانه در
وصف کس دیگر!
بی غیرتی واقـعـا" تا کجا و خاطـر جمعی تا به کی؟!
خوب آخر فـایـده ی ایـن کـار چیـست؟در کـجا؟ کِـی؟ در
موقعی که چنگیز دنبال سرش کرده،و مدام می کشد و
می سـوزانـد،و این بـابـا دارد در می رود.ببین آدم به چه
صورتی در می آیـد! و چطور خود را به غفلت می زند!
|
|