|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
وقتی گرمای هوا همه را کلافه می کند،هیچ تعجبی
ندارد که هر کس جلوی یک مغازه ی بستنـی فروشی
دست و پایش بلرزد. دختـر کوچولویـی هم در حالی که
پولـش را مـحکـم در مشتش گرفتـه بود، وارد مغـازه ی
بستنی فروشـی شد ولی قبـل از اینکـه چیـزی بگوید،
مغازه دار به او گفت از مغـازه بیرون بـرود و تابلوی روی
شیشه را بخواند. دختـرک بدون آنکه حرفی بزند بیرون
رفت. روی شیـشه کاغـذی چسبانـده بودنـد که رویش
نوشته شده بود:
«ورود افـراد پـا بـرهنـه مـمنـوع!»
دخترک کوچولو که کفش به پا نداشت، در حالی که
اشک می ریخت راه افتاد که برود، امـا در همین موقع
مرد درشت هیکلی که تـازه از مغـازه بیرون آمده بود و
یک بستنی در دست داشت او را صدا زد و گفت:
« تا من اینجا می نشینم و بستنی ام را می خورم،
تو کفش های مرا بپوش و برو بستنی ات را بخر.» و در
همـان حال بـازوان دختـرک را گرفـت و او را بـلنـد کرده،
روی کفش هـا پاییـن گذاشت.
دختر کوچولو هم در حالی که کفش هـای نمـره 44
را روی زمین می کشید، دوبـاره وارد مغازه ی بستنی
فروشی شد و همان طور که با خوشحالـی به سمت
پـیـشـخوان مـی رفـت بـا خود گـفـت: او مـرد درشـت
هیکلی است، پاهای بزرگـی دارد، کفش های بزرگی
دارد، ولی مهـم تر از همـه این اسـت که قلـب بزرگی
نیز در سیـنـه دارد!
|
|