ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   یک منطقه ی آموزش و پرورش معلم خانمی را به کار

گـرفتـه بـود که بـه بیمـارستـان هـا اعـزام می شد تا با

دانـش آمـوزان بستـری، در طـول دوره ی درمـان مطالب

درسـی را کار کنـد تا آنهـا در موقـع بازگشت به مدرسه

بتوانند به دیگر همکلاسان خود برسند.

   روزی معلم یکی از مدارس منطقه به او زنگ زد و نام

بیمارستان و اسم پسری را که قرار بود به او درس داده

شود و سـال تحصیـل او را اطـلاع داد، و در پایان مکالمه

هم یادآوری کرد که امـروز می خواهـد در باره ی اسم و

قیـد بـه بـچه هـا درس بدهـد و اگـر او در بـاره ی آنهـا با

دانش آموزش کار کند، بسیار ممنـون می شـود.

   خانم معلم به راه افتاد و خود را به بیمارستان رساند.

در بـدو ورود متـوجه شد که پسرک در بخش سوختگی

بستری است. با راهنمایی پرستار بخش دست هایش

را شستـشو کـرد و لبـاس و کـلاه مـخصـوص را بـر سـر

گذاشـت و داخل اتـاق شد. با دیدن چهـره ی پسر بچه

که بشـدت سوختـه بود، حالش دگرگون شـد ولی دیگر

نمی توانست برگردد، چون پسرک متوجه ی ورود او به

اتـاق شده بود. معلـم جلـو رفت و در کنـار تخت ایستاد

و در حالی که شاهد رنج و درد پسر نـوجوان بود،سعی

کرد به نرمی صحبت کند و گفت:من از طرف مدرسه ی

شما آمده ام. معلمت به تو بسیار سلام رساند و گفت

تا کمی در باره ی اسم و قیـد که درس امروزتـان است

با هم کار کنیـم تا در موقـع بازگشت به مـدرسه آنها را

به خوبی یاد گرفته باشی. 

   ساعتی بعد معلم، بخش سوختگی و پسرک را ترک

کـرد و در حالـی که کـار آن روز را چنـدان خوب و مفیـد،

تصور نمی کرد، خسته و بی رَمَق به اداره بازگشت.

   فردا صبح دوباره برای تدریـس به دیـدار پسرک رفـت

اما قبل از ورود به اتاق بیماران، پرستار بخش با تعجب

از او پرسید که روز قبل با پسرک چه کار کرده است؟!

خانم معلـم که گمان می کرد ملاحظـات بهداشتـی را

به جا نیاورده یا پسرک را با درس، زیـاد خسته کرده و

مـوجب بدخُلقی یا ناسـازگاری او شـده، می خواست

از پرستـار عـذرخواهـی کنـد که پـرستـار به صـحبـتش

ادامـه داد که: «از دیـروز رفـتـار پـسـر بـه کـلّـی عـوض

شده و حتی بـدن او به معالجات و داروهـا بهتـر پاسخ

می دهد و او بـر خلاف قبـل با مـا به خوبـی همـکاری

می کند!»

   لحظـه ای بعد خانـم معلـم پس از ورود به اتاق، خود

متوجه ی تغییـر وضـع شد. برقـی در چشمـان پسـرک

نـوجوان دیـد که دیـروز از آن هیـچ اثـری نـبـود. در میـان

صحبـت هـا و درس آن روز، پسـرک بـه معلـم گفـت که

بعـد از تـصـادف و وضـعیـتـی که پیـش آمـد، امیـدی بـه

زنـدگـی نداشتـه، ولـی دیـروز که معـلمـی بـرای درس

دادن بـه او آمـده، بـا خودش گفـتـه کـه بـه کسـی کـه

قرار است بمیـرد که «اسـم و قیـد» را یـاد نمی دهنـد،

پس آنها هـم به زندگی و بازگشتش به مدرسه اعتقاد

دارند!»

 

 

 


برچسب‌ها: داستان, امید, ایمان, قدرت امید
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ساعت 20:42  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا