|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
پدری از پسـرانش خواست جارویـی برای او بیـاورند.
سپس به آنها گفت که آن را بشکنند. هر یک از پسران
تـلاش زیـادی کرد تـا خواسـتـه ی پـدر را بـرآورد، لیـکن
نتوانست. پـدر بنـد جارو را گسست و هر شاخه ی آن
را به یکی از فرزندانش داد و خواست آن را بشکنند؛ و
پسران براحتی از عهـده ی این کار بـرآمدنـد. پدر رو به
پسـران کرد و گفت:« فـرزندان عزیـزم اگر در زندگی با
هم متحد باشید، نمی تواننـد بر شما غلبـه کنند ولی
اگر متفرق و پراکنـده باشید، شکست خواهید خورد و
براحتـی طعمـه ی بـدخواهان خواهیـد شـد!»
|
|