ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   پدری از پسـرانش خواست جارویـی برای او بیـاورند.

سپس به آنها گفت که آن را بشکنند. هر یک از پسران

تـلاش زیـادی کرد تـا خواسـتـه ی پـدر را بـرآورد، لیـکن

نتوانست. پـدر بنـد جارو را گسست و هر شاخه ی آن

را به یکی از فرزندانش داد و خواست آن را بشکنند؛ و

پسران براحتی از عهـده ی این کار بـرآمدنـد. پدر رو به

پسـران کرد و گفت:« فـرزندان عزیـزم اگر در زندگی با

هم متحد باشید، نمی تواننـد بر شما غلبـه کنند ولی

اگر متفرق و پراکنـده باشید، شکست خواهید خورد و

براحتـی طعمـه ی بـدخواهان خواهیـد شـد!»

 

 


برچسب‌ها: داستان, داستانهای ازوپ, اتحاد, همدستی و همرنگی
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۵ساعت 21:8  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا