|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
در روز سـوم آقای رامـی به پلنـگ گفـت:«اگر امـروز
غذا می خواهی باید هر چه می گویم عمل کنی.»
پلنگ گفت:«هرگز مطیع تو نمی شوم!»
آقای رامی گفت:«دست پاچه نشو. خواسته ی من
بسیار ساده است. تو الآن توی قفـس دور می زنـی و
هر وقت من گفتم بایست، باید بایستی.»
پلنگ پیش خود گفـت:« این که درخواست پیـش پـا
افتـاده ای است. درست نیست با لجبـازی، گرسنگی
بکشم.»
پلنـگ مشغـول دور زدن شد و کمی بعد آقای رامی
با لحن خشنی دستور داد: «بایست!»
پلنگ در جا خشکش زد. آقای رامـی با آسـودگی و
رامش گفت:«آفرین!»
پـلنـگ خوشحال شـد. جیـره اش را گرفـت و با ولـع
مشغول تناول آن مائده ی زمینی شد!

و آقای رامی در حال دور شدن از قفس به شاگردان
خود گفت:«چند روز دیگر پلنـگ ما به یک پلنگ کاغذی
تبدیل خواهد شد!»
در روز چهـارم پلنـگ با دیدن آقای رامی گفت:«من
گرسنه ام، از من بخواه تا بایستم!»
آقای رامی به شاگردانش گفت:«آها، از حالا به بعد
دستـورات مـرا دوسـت هم خواهد داشت!» سپس رو
به پلنـگ کرد و گفـت:«تا وقتـی مثل گربه هـا میـومیـو
نکنی از غذا خبری نیست!»
پلنگ خشمـش را پنهـان کرده، با خود گفت:«عیبی
ندارد بابا، اگر صدای گربه درآورم، سرگرم می شوم.»
بعد صدای گربه را تقلید کرد اما آقای رامی اخم کرد و
با ناراحتـی گفـت:«این دیگـر چه صـدایـی است، تو به
عربده و نعره می گویی میومیو؟!»
پلنگ دوباره صـدای گربـه را تقلیـد کرد ولی «رامی»
همـچنـان اخمـو و عـبـوس نـظـاره می کـرد. سپـس با
خونسـردی گفت:«ساکـت! ساکـت! خوشمـان نیـامد،
امروز فرصت داری صدای گربه هـا را خوب تمریـن کنی
و یاد بگیری فردا امتحانت می کنم. اگر قبول شدی که
غذا می خوری والا دیگر از غذا خبری نیست!»

آقای رامی از کنار قفس دور شد. آهستـه و آرام راه
می رفـت و شاگردانش پـچ پـچ کنان و خندان به دنبال
او روانه شدند.
پلنـگ جنگلها را با عـجز و لابـه صـدا کرد امـا جنگلها
خیلی دور بودند.
در روز پـنـجم آقای رامـی به پـلنـگ گفت:«اگـر مثـل
گربه ها خوب میـومیـو کنـی، یک تکـه ی بزرگ گوشت
نصیبت می شود.»
پلنگ مثل گربه میومیو کرد.آقای رامی برایش دست
زد و با خوشحالی گفت:« انصافـا" که تو پلنـگ بـزرگی
هستـی، تو شریـف و موقـع شنـاس هستی، تو پلنگ
فرهیختـه و فهیمـی هستـی!» و بعد یک تکه ی بزرگ
گوشت تازه برای پلنگ پرت کرد.

در روز شـشم، رامی هنـوز به قفس پلنـگ نرسیـده
بود که پلنگ شروع به خوش رقصی و میومیو کرد. اما
آقای رامی را تـرشـرو و دُژَم دید. پلنگ گفت:«ببین من
چقدر خوب میـومیـو می کنم!» ولی رامی بی اعتنا به
چاپلوسی های پلنگ گفت:«باید مثل خر عرعر کنی!»
پلنـگ با ناراحتـی گفت:« ای بابا مـن پلنگی هستم
که حیوانات جنگل از صدایش مثل بیـد می لرزنـد. حالا
بیایم و عرعر کنم؟اگر بمیرم هم این کار را نمی کنم!»
آقای رامی بی آنکه چیزی بگوید،به سرعت از قفس
دور شد.
در روز هفتم آقای رامی به طـرف قفـس آمد. خندان
و آرام بود. رو به پلنـگ گفت:«ببینـم دلـت نمی خواهد
چیزی بخوری؟!»
پلنگ گفت:«چرا می خواهم!»
آقای رامـی گفت:«گوشـتـی که مـی خواهـم به تو
هدیه بدهم بسیـار ارزشمنـد است. مثل خر عرعر کن
تا به غذا برسی!»
پلنگ کوشید تا جنگلها را به یاد آورد، ولی چیـزی را
به خاطـر نمـی آورد! بعد شـروع کرد با چشــم بستـه
عرعر کردن. رامی گفـت:«اصـلا" عرعرت خوب نیست،
اما با این حال دلـم برایـت می سـوزد و می گویـم یک
تکه گوشت به تو بدهند.»
در روز هشتـم، آقای رامی رو کرد به پلنـگ و گفت:
«به صحبت های مـن گوش بده و وقتی سخنرانی ام
تمام شد، تو با تعجب دست بزن!»
پلنگ گفت:«باشد دست می زنم.»
آقای رامـی شـروع بـه سخنـرانـی کرد:«ای مـلـت
فهیم، بدانید که ما همیشـه پیروزیـم و دشمـن زبـون
نمی تواند ... ما نظام سلطه را له می کنیم ... مردم
مقـاومـت کنیـد و به زر انـدوزان بیـن المللـی سـواری
ندهید ...»
پلنگ گفت:«مـرا ببخشیـد. من یک نادان بیسوادم.
حرفهای شما جالب به نظر می رسد، امـا من چیزی
از آن سر در نیاوردم. با این همه طوری دست خواهم
زد که شما بسیـار خوشتـان بیاید.» و بعد شروع کرد
به دست زدن.

آقای رامی که این حرف پلنگ بسیار به او برخورده
بود، گفت:«میدانی چیه؟ من از نفـاق و دورویی بدم
می آیـد. از آدمهـای منـافـق بسیـار بیـزارم. به خاطـر
همیـن مسئـلـه، از امـروز جریـمـه مـی شـوی و غذا
نمی خوری!»
در روز نهـم آقای رامی با یک بغل علف آمد و آن را
جلوی پلنگ ریخت و گفت:«بخور!»
پلنگ گفت:« این چیه؟ من از گوشتخوارانم!»
رامی گفت:«این حرفهـا را کنار بـگـذار، از امـروز به
بعد فقط علف می خوری!»
آقای رامـی رفت. کمی که گذشت، پلنـگ سخت
گرسنـه شد. سعی کـرد کمـی علـف بـخورد امـا به
شدت بدش آمـد و از آن دور شد. مدتـی بعد دوبـاره
به سراغ آن آمـد و کـم کـم شـروع کرد به مـزه مـزه
کردن علف ها.

از روز دهـم به بـعـد پلنگ دیگـر نه به جنـگل فـکـر
می کرد و نه دیگر به آزادگی اش و قـدرت حمله اش
می نازید! همین که علفی می خورد و به او دشمن
شنـاس و با بصیـرت می گفتنـد، دلش راضی بود!
|
|