|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
جنـگل ها از پـلنـگی که در قـفـس زنـدانـی بـود، دور
شدند. پلنگ نمی توانست یاد جنگلها را فرامـوش کند.
خشمگین به مردانی که دور قفس را گرفته بودند، نگاه
می کرد.چشمهای مردان با کنجکاوی، و بدون ترس به
پلنـگ خیـره شده بود. یکی از آنها با صـدای آرام، تیز و
آمرانه حرف می زد: « شما اگر می خواهید شغـل مرا
که رام کردن حیوانات وحشی برای سیرک است،خوب
یـاد بگیریـد باید فـرامـوش نکنیـد که در هر لحظـه شما
اولیـن هـدف برای مـعـده ی دشـمـن هستـیـد. آن گاه
خواهیـد دیـد که ایـن شغـل در عـیـن حال هـم سـخت
اسـت و هـم آسـان. الآن به این پلنـگ نـگاه کنیـد، یک
پلنـگ درنـده ی متکبـر است. به آزادگی اش می نـازد،
به قدرت حملـه اش افـتـخار می کند. اما دیری نخواهد
گذشت که تغییر می کند و همچون بچه ای آرام و نرم
و لـطیـف و سـر به زیر خواهـد شد. مـراقـب باشیـد و
ببینید چه مـاجرایـی بیـن کسی که غـذا دارد و کسی
که غـذا ندارد، پیش می آید و درس بگیـریـد.»

آنها به آقای رامی قـول دادند که شـاگردان وفـاداری
بـرای شـغـل رام کـردن حیــوانـات وحشـی در سـیـرک
باشنـد. آقـای رامـی شـادمانـه لبـخنـد زد و بـا تمسخر
از پلنـگ پرسیـد: خوب، حال مـهـمـان عـزیـزمـان چطـور
است؟!
پلنگ گفت:« یک چیزی بیار بـخورم، الان وقـت غذای
من است!»
آقای رامی با تعجب ساختگی گفت:« به من دستور
مـی دهـی؟ بایـد بدانـی که تـو زنـدانـی مـن هستـی،
خیلـی مـضـحکـی،تنـهـا کـسـی که در ایـنـجا دسـتــور
می دهد من هستم!»
پلنگ گفت:«پلنگها از هیچ کس دستور نمی گیرند!»

آقـای رامـی گفت:« امـا تـو دیگـر پلنـگ نیستـی، در
جنگلها پلنگ بودی. اما از وقتی که به قفـس آمده ای،
فقـط نـوکری هستـی که دستورهـا را اجرا می کنی و
هر چه من می خواهم انجام می دهی. فهمیدی؟»
پلنـگ بی بـاکانـه گفت: «مـن هـرگـز نـوکــر کـسـی
نمی شوم!»
آقای رامی گفت:« تو مجبـوری از مـن اطـاعت کنی؛
چون این من هستم که آرزوی غذا خوردن تو را برآورده
می کنم.»
پلنگ گفت:«پس غذایت را هم نمی خواهم.»
آقای رامی گـفـت:«هـر طـور کـه دلـت مـی خواهـد.
گرسنه بمان. مجبور نیستی کاری را که دوست نداری
انجام بدهی!»

و در ادامـه ی حرفهـا رو به شـاگردانش کـرد و گفت:
«حالا خواهیـد دید که این کلّـه ی سـرکش نمی تـواند
پاسخگوی معده ی خالـی باشد.»
پلنگ گرسنه شد. با تلخی زیاد به یاد روزهایی افتاد
که مثل باد بی هیچ قید و بندی طعمه هایش را شکار
می کرد.
در روز دوم آقای رامی و شاگردانـش دور قفس پلنگ
جمـع شـدنـد. آقـای رامـی از پـلنـگ پـرسیـد: گـرسنـه
نیستی؟! مطمئنا" گرسنه ای. می دانی که گرسنگی
عـذاب آور و کشنـده است. اعتـراف کن که گرسنـه ای
تا هر چقـدر که دوست داری، گوشت به دست آوری.
پلنگ همچنـان خامـوش بود. آقای رامی به او گفـت:
هر کاری که به تو می گویـم، انجام بده. حمـاقـت نکن.
اعتراف کن گرسنه ای تا فـورا" سیـر شوی!
پلنگ گفت: «من گرسنه ام.»
آقای رامی خندید و به شاگردانش گفت: «آهـا، حالا
درست شد. اینجا همـان دامی است که افتـادن همان
و نجات پیدا نـکردن همـان!»

آقای رامی دستـوری داد و بلافـاصلـه پـلنـگ گوشت
زیادی نصیبش شد.
|
|