|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
پیرمردی با چهره ی آفتـاب سوختـه، امـا گشاده رو
به گرمی از ما استقبـال می کنـد. گویی که سالها ما
را می شناسد. او همـان «ریز علی خواجوی» دهقان
فـداکـار کتـاب فـارسـی سـال سـوم ابـتـدایـی اسـت.
می گویـد 74 سـال قبـل یعنـی در سال 1309 هجری
شمسی در روستـای «قالاچیق» از توابـع شهرستان
میانه به دنیا آمدم.شغل ما کشاورزی بود اما به دنبال
خشکسالی و مشکلات دیگر، اهالی نـاچار کوچ کرده
و بـه شهرهـای میـانـه، تبـریـز و تهـران رفتنـد. مـا نیـز
هشت سال اسـت که به قهـرمـانلـو آمـده ایم و اینجا
مستـأجریم. مـن روی زمینهـای مـردم کار می کنـم و
همسـرم نیز در منـزل ساکنـان روستـا کار می کنـد و
اینگونه روزگار می گذرانیم...
می پرسیـم چگونه شد که دهقان فداکار شدی؟ و
او ماجرا را اینگونه شرح می دهد:
«ماجرا بـه 44 سـال قبــل برمی گردد. دقیقـا" یادم
هست که 45 روز از پاییـز گذشتـه بود، یک شب سرد
و بارانی ...چند تن از بستگان مهمان ما بودند. پس از
خوردن شـام، با جناقـم به یکباره تصمیـم به بازگشت
به طـرف تهـران گرفـت ... هـر چه اصـرار کردیـم کوتـاه
نیامـد، لـذا من نیز مجبـور شدم او را تا ایستـگاه قطـار
همراهی کنـم. با یک فانوس و یک اسلحه ی شکاری
که در ایام جوانی داشتـم او را به ایستـگاه رسانـدم و
خودم برگشتم...»
پیـرمـرد در حالی که بـه نقطـه ای خیـره شـده بـود،
ادامه داد:«در مسیر قطـار میانـه دو تونـل به فاصله ی
50 متر از همـدیـگر وجود دارد که بـه تونـل 18 معـروف
است. زمانی که از کنار این منطقه عبور می کردم، تا
به منزل بازگردم متوجه شدم کوه ریزش کرده است و
میـان دو تونـل را کامـلا" مسـدود کرده اسـت. بـا خود
گفتم که اگر قطار وارد تونل اول شود، در موقـع خروج،
قبل از اینکه توده های سنگ را روی ریل ببیند، با آنها
برخورد می کند. ناگهان به یاد دههـا مسافـر بیگناه و
زن و کودک مـعصـوم افتـادم که داخل قـطـار بودنـد. با
شتاب به طرف ایستـگاه شـروع به دویـدن کردم، امـا
خیلـی زود متـوجه شدم که قطـار حرکت کرده است.
فـاجعـه ای وحشتـنـاک در راه بـود، قـلـبـم بـه شـدت
می تپید.نمی دانستم چه باید بکنم.نگران و هراسان
کتـم را درآوردم و در آن شـب بـارانی به زحمـت آتش
زدم و علامت دادم، اما راننده ی قطار توجهی نکرد و
قطـار به سرعـت از کنـار مـن رد شـد. من نیـز آخرین
چاره را در شلیک گلوله دیدم با تفنگم چند تیر هوایی
شلیـک کردم. با شنیـدن صـدای تیـراندازی به یکبـاره
صدای گوشخراش ترمـز قطـار به گوش رسیـد و قطار
متـوقـف شـد.
|
|