ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   شیـر آنقـدر پیـر شـده بـود که دیگر نمـی تـوانست

طعمه اش را دنبال کند و آن را شکار کند، این بود که

در غـاری رفـت و دراز کشیـد و وانمـود کرد که سخت

بیمار است. حیـوانـاتی که  بـرای اطـلاع از حال او به

درون غار می رفتند، شیر آنها را گرفته و یک لقمه ی

چپشان می کرد.یک روز روباه به دهانه ی غار نزدیک

شد و از همان بیرون غار پرسیـد:« جنـاب شیر حالت

چطوره؟» شیر ناله کنان گفت:«اصـلا" تعریفی ندارد.

حالا چرا نمی آیـی تـو؟»

   روباه گـفـت: «از شمـا چه پنهـان،ترجیح می دهم

از همیـن جا احوالپـرسی کنم زیـرا از رد پاهـا معلـوم

است آنهایی که تو آمده اند، دیگر بیرون نیامده اند!»

 


برچسب‌ها: داستان, داستانهای ازوپ, شواهد و قرائن, دلایل
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:38  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا