|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
شیـر آنقـدر پیـر شـده بـود که دیگر نمـی تـوانست
طعمه اش را دنبال کند و آن را شکار کند، این بود که
در غـاری رفـت و دراز کشیـد و وانمـود کرد که سخت
بیمار است. حیـوانـاتی که بـرای اطـلاع از حال او به
درون غار می رفتند، شیر آنها را گرفته و یک لقمه ی
چپشان می کرد.یک روز روباه به دهانه ی غار نزدیک
شد و از همان بیرون غار پرسیـد:« جنـاب شیر حالت
چطوره؟» شیر ناله کنان گفت:«اصـلا" تعریفی ندارد.
حالا چرا نمی آیـی تـو؟»
روباه گـفـت: «از شمـا چه پنهـان،ترجیح می دهم
از همیـن جا احوالپـرسی کنم زیـرا از رد پاهـا معلـوم
است آنهایی که تو آمده اند، دیگر بیرون نیامده اند!»
|
|