ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   عقابی بچه روباهی را به پنجه گرفت که ببرد. مـادر

روبـاه که در همـان نزدیکی بود پیش دویـد و به عقـاب

التماس کرد که بچه ی او را رها کند و از خیر آن شکار

بگذرد. اما عقاب با همه ی اصـراری که روباه مادر کرد،

بچه روبـاه را بـه لانـه ی خود در بـالای درختـی بـرد تـا

غذای جوجه هایش شود. روباه دوان دوان به زمینهای

کـشـاورزی نزدیـک ده رفت و از آتشی که زارعان روی

آن غذایشان را بار گذاشته بودند، یک کُنـده ی روشـن

را به دندان گرفت و خود را به همان درختی رساند که

عقاب بالایش لانه داشت. روباه می خواست درخت را

به آتش بکشد که عقاب تسلیم شد و بچه ی روباه را

رها کرد.

  


برچسب‌ها: توسل به زور, داستان, داستانهای ازوپ
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵ساعت 18:44  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا