|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
پیرمـرد و جوانـی با هـم همسفـر شدند و در راهی
می رفتند که ناگهـان چشمشـان به کیسـه ای افتـاد.
جوان به تـنـدی آن را از روی زمیـن بـرداشت و دیـد که
پـر از سکه هـای طـلاست. با خوشحالـی گفت: «این
کیسه را خدا برایم فرستاده است.»
پیرمرد گفت: «بیا تقسیمش کنیم.»
جوان گفت:«نـه، کیسـه را من پیـدا کردم و روزی و
سهم من است، نه ما!»
پیرمرد چیزی نگفت و به راه ادامـه دادند. هنـوز ظهر
نشده بود که صـدای تاخت اسبـانی که به سرعت به
آنهـا نزدیـک می شدنـد آنهـا را مـتـوجه خود کرد. مـرد
جوان که نگران پولها بود، گفت: «پـدر جان خدا کند که
کیسه ی پولمان ما را به دردسر نیندازد!» پیرمرد رو به
جوان گفت: «کیسه ی ما نه، کیسه ی تو »!
وقتی مأموران اسب سوار به آنها رسیدند،بی درنگ
آنهـا را تفتیـش کردند و کیسـه را نزد مرد جوان یافته و
او را با خود بردند ولی پیرمرد به خانه ی خود رفت.
|
|