|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
در زمان پادشاهـی محمـود غزنـوی، پیرزنـی همـراه
کاروانی سفر می کرد. کاروانیان در رباط «دیرک چیـن»
بار افکندند تا شب را به صبـح برساننـد. چون شـب به
نیمـه رسیـد، دزدان بـه استـراحتـگاه مسـافـران رخنـه
کرده و آنچه کاروانیان داشتند با خود بردنـد.
پیرزن که تـوش و تـوانـی برایش باقـی نمانـده بود با
زحمـت و مـرارت خود را به درگاه ولایت امر رسانـد و از
آن بیداد که بر وی و کـاروانیان رفته بود، تَظلّـم خواهی
کرده و به سلطـان گفت: یا مـال من از دزدان بستان یا
تاوان بده!
شاه برآشفـت و به تنـدی و تلـخی از پیرزن پرسید:
«دیرک چین» دیگر کجاست؟
پیـرزن بی پروا گفت: «ای مـحمـود! تو که خویش را
جهانگیـر و جهاندار می پنـداری، ولایت چندان بگیر که
بدانی کجا زیـر نگیـن داری و نگهبـانـی آن بتوانـی.»
مـحمـود سـر به زیـر افـکنـد و با شـرمسـاری گفت:
«راست گفتـی؛ پادشاهـی که بر مـردم ستم روا دارد
یـا دزدان و سـتـم پیـشـگان را بـر خلـق مـسـلـط دارد،
نباشد، بهتر است.»
آنگاه فـرمـان داد دزدان را دستـگیــر نمـوده و مـال و
حال کاروانیـان را به آنان بازگرداننـد.
|
|