ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   فتحعلـی شاه قـاجار گاهـی شعـر هم می گفت و

«خاقان» تَـخلّـص می کـرد. روزی قطـعـه ای از اشعار

خود را بر مَلِک الشّعرای دربار،فتحعلی خان صبا خواند

و نظـر او را پـرسیـد. ملـک الشعـرا بـدون درنـگ گفت:

   «شعری است خالی از مضمون و پوچ».

   شاه چنـان برآشفـت که بی درنـگ امـر کرد او را به

اصطبل دربـار برده و به یـک آخور ببنـدند و مقداری کاه

جلویش بریزند.

   پس از چند روز خشم شاه فروکش کرد و دوبـاره او

را به نـزد خود راه داد. مدتـی بعد دوباره شـاه شعـری

سرایید و رأی ملک الشعـرا را در آن بـاب جویا شد. او

نیز بدون اینکه چیـزی بگوید از جا بـرخاست و به طرف

در رفت. شاه پرسید: ملک الشعرا کجا می روی؟

   پاسخ داد:«به اصطبل قربان!»

   شاه خندید و دیگر از خیر شعر گفتن گذشت.

 


برچسب‌ها: داستان, فتحعلی شاه قاجار, فتحعلی خان صبا, صداقت یا بادنجان دور قاب چیدن
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۹۵ساعت 0:21  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا