|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
چند ماهیگیـر با قایقشان به دریا رفتند تا رزقشان را
به دسـت آورنـد. هنـوز مـسافـت زیـادی از سـاحل دور
نشـده بـودنـد کـه نـاگهـان آسمـان درهـم رفـت و دریـا
تـوفـانـی شـد. امـواج دریـا بـه قـدری بـلـنـد بـودنـد که
ماهیگیـران با وجود تـجربـه ی زیاد، دست پـاچه شدند
و دسـت از پـارو زدن برداشتنـد و شـروع کردنـد به دعا
خوانـدن که خداوند نـجاتشان بدهـد، ولی هر چه زمان
بیـشتـری گذشـت قـایـق از سـاحل دورتـر مـی شـد و
بیشتـر بازیـچه ی موجهـای خشمگین می گردید.
سرانجام با تجربه ترین ماهیگیر فـریاد زد: «رفقـا چرا
پـاروهـا را رهـا کرده ایـد؟ خداونـد تنهـا به داد کسانـی
می رسد که خودشان دست بـه کاری بزننـد.»
|
|