ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   چند ماهیگیـر با قایقشان به دریا رفتند تا رزقشان را

به دسـت آورنـد. هنـوز مـسافـت زیـادی از سـاحل دور

نشـده بـودنـد کـه نـاگهـان آسمـان درهـم رفـت و دریـا

تـوفـانـی شـد. امـواج دریـا بـه قـدری بـلـنـد بـودنـد که

ماهیگیـران با وجود تـجربـه ی زیاد، دست پـاچه شدند

و دسـت از پـارو زدن برداشتنـد و شـروع کردنـد به دعا

خوانـدن که خداوند نـجاتشان بدهـد، ولی هر چه زمان

بیـشتـری گذشـت قـایـق از سـاحل دورتـر مـی شـد و

بیشتـر بازیـچه ی موجهـای خشمگین می گردید.

   سرانجام با تجربه ترین ماهیگیر فـریاد زد: «رفقـا چرا

پـاروهـا را رهـا کرده ایـد؟ خداونـد تنهـا به داد کسانـی

می رسد که خودشان دست بـه کاری بزننـد.»

 


برچسب‌ها: توکل, داستان, داستانهای ازوپ
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ساعت 13:13  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا