ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   روزی شـیـر می خواسـت به شـکار بـرود، خر را هم

همراهش برد. شیر به خر گفت: خر!تو حنجره ات قوی

است، بـرو توی جنـگل و تا جایـی که می تـوانـی بلنـد

فـریاد بزن، من هم جانورانـی را که بی هوا از صدای تو

فرار می کنند، شکار می کنم.

   خر کاری را که شیر گفته بود، انجام داد. او عرعر کرد

و شیر هم شکار. در آخر شیر به خر گفت: «آفرین، چه

عرعری راه انداختی!»

   از آن زمـان اسـت کـه خر عـرعـر که می کنـد، دلـش

می خواهد همه به به، چه چه کنند! 

 


برچسب‌ها: داستان, داستانهای ازوپ
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵ساعت 20:55  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا