ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   موشی بوی غذا به مشامش رسید.وقتی که بیشتر

دقـت کـرد، دید که این بو از کف اتـاق می آیـد، این بود

که دست به کار جویدن تخته های کف اتاق شد.در زیر

زمین خوراکی های بسیـاری را دید و بی درنـگ شروع

به خوردن کرد. وقـتـی که صبـح شـد، مـی خواسـت از

شکافـی که کف اتـاق درست کـرده بود، رد شود  تا به

لانه اش برود اما شکمش به قـدری بزرگ شده بود که

نمی توانست رد شود. این بود که صاحبخانـه او را دید

و گرفت.


برچسب‌ها: داستان, داستانهای ازوپ
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:51  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا