ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   آورده اند که ...

   بازرگانی می خواست به سفر تجارت برود. چون در

خانه ی خود اشیاء آهنـی زیاد داشت و آهن نیز در آن

روزگار بسیـار گران بود، چنین صـلاح دیـد که آنهـا را به

همسایه ی خود به امانت سپارد و بعد به سفر برود.

   چند ماهی که از رفتن بازرگان گذشت،مرد همسایه

وسوسه شد که ظرف و ظـروف آهنـی امانتـی بازرگان

را فروخته و از پولش استفاده کند. 

   مدتی بعد بازرگان از سفر برگشت، قدری استراحت

کرد و سپـس بـه سـراغ همـسایـه رفـت تا اجنـاسش

را از او تحویل بگیرد. مرد همسایه که با دیدن او دست

پـاچه شده بـود، گفت: کالاهای آهنی را در زیـر زمیـن

خانـه اش گذاشتـه بود تا از چشم دیگران پنهان بماند،

غافل از ایـنـکـه در زیـر زمـیـن خانـه اش مـوش بـوده و

هـمـه ی ظرفهای آهنی را جویده و خورده اند.

   بـازرگان با تـعـجب گفـت که تـاکنـون فـکر نمی کرده

موشها بتوانند آهـن را هم بخورند و از این بابـت خیلی

خیلی متحیّر است و حیف شد که آن ظرفهـای قیمتی

از بین رفته اند!

   همسـایـه که دید بـازرگان داستـان او را بـاور کرده و

قـضـیـه بـه خوبـی دارد حل و فـصـل می شـود، قـدری

جرئت یافـته، به او دلـداری داد و اصـرار کرد که بـازرگان

ناهـار را نـزد وی بمـاند. بازرگان متحیر که حال خوشی

نداشت گفـت: امـروز نمی توانـم، بگذاریـم برای وقـتی

دیگـر ... و از خانـه ی همـسایـه بیـرون آمـد. از قضـا به

خیـابـان که در آمـد، فـرزنـد همـسـایـه را دیـد که قـصـد

داشت به خانه شان برود، به او گفـت که پدر و مادرش

بـه مسافـرت رفـتـه انـد و در خانـه نیستـنـد و  به پسر

گفت که به خانـه ی آنهـا بیاید. پسـر هـم که با پسران

بازرگان دوست بود با خوشحالی به خانـه ی آنها رفت.

   چنـد روزی که از پسر خبری نشد،داستان گم شدن

او در شهر پیچید. در این موقـع بازرگان به نزد همسایه

رفـت و اول خود را بـه بی خبـری زد و از مـرد همسایه

علت بی تابی و ناراحتی اش را پرسیـد و وقتی که او 

مـوضـوع گـم شدن فـرزنــدش را بـرای بـازرگان گـفـت،

بازرگان هم با خونسـردی تعریـف کرد که چنـد روز قبل

شنیده است که یک باز بزرگ،پسری را با پنـجه هـای

خود بلند کرده و به آسمان برده است و لابـد آن جوان،

همـان پسـر او بـوده است. همسایـه که این را شنیـد

گفـت: آخر مگـر می شـود که یک پـرنـده، جوانی را از

زمین بلنـد کرده و ببرد؟! بـازرگان هم گفـت: در شهری

که موش هایش می توانند آهن بخورند، بازهـایش هم

می توانند جوانی را از زمین برداشته و ببرند!

   همسایه که  قضیه دستگیرش شده بود، به موضوع

ظـرفهـا اعتـراف کرد و قـول داد که خسـارت بـازرگان را

بپردازد و بـازرگان هم گـفـت که پسر او این چنـد روز را

در خانه ی آنهـا بوده و با فرزنـدانش دمخور بوده است.

 

 


برچسب‌ها: داستان, موشهای آهن خور
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۵ساعت 17:51  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا