ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   آورده اند که ...

 

   در شهر کوچکـی واعظـی بود که با پزشـکان شهر

سر سـازگاری نداشت و هر موقـع که منبر می رفت،

شـروع به بدگویـی از آنها می کرد که: ... پزشکان در

کار خدا دخالـت می کننـد، طبیبـان خود را رقیـب خدا

می داننـد، حکمـا به مشیـت و اراده ی الهـی راضـی

نیستند، می خواهنـد مرگ را عقـب بینـدازند و در کار

خدا چون و چرا می کنند و ...

   بالاخره روزی می رسد که آن واعظ بیمار می شود

و بیهوش می گردد. خانـواده اش او را به نـزد پزشکان

می برند و تقاضـای درمـان برای او می کنند. پزشکان

شهـر از مـداوای او سـر بـاز می زنـنـد تا اینـکه واعـظ

بیهوش را به نزد مشهورترین پـزشک شهر می برند و

او شیـخ را درمـان می کنـد و از شیـخ می خواهـد که

دیگر زحمـات اطبـاء و حکیمـان شهـر را نادیـده نگیرد.

   به نظر شما چه ایرادی در عقیده ی واعظ بود؟

   چه نـکتـه ی دیگـری در این داستـان درست به نظر

نمی رسد؟ 


برچسب‌ها: داستان, واعظ شهر و اطباء, دخالت در مشیت الهی
 |+| نوشته شده در  شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ساعت 21:37  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا