|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
...
«تُم» را واگـذار کردند.حالا او یک اربـاب تـازه دارد.
پس از این که آقای سیمون لِگری ـ اربـاب جدیـد تـم ـ از
این جا و آن جا در شهـر نـیـو اُرلِئان هشت بـرده خریـداری
کرد،آنها را سوار کشتی کرد و براه افتادند.
در ته کشتی که از رودخانه ی سرخ بالا می رفت،تُم با
دست و پای بسته به زنجیر در کُنجی نشسته بود.سردی
و یأس روی قلبش سنگین تر از زنجیر فشار می آورد.
وقتی که لگری جیبهای لباس تـم را بـازرسی می کرد،
کتاب سرودهای مقدس را یافت.آن را برداشته و ورق زد.
ـ آه! آه! معلوم است کـه مـرد مـقـدسی هستی!...تـو
مسیحی هستی هان؟
تم با لحنی جدی پاسخ داد:
ـ بله ارباب
ـ حالا دیگر مسیح تو من هستم. هر چه می گویم باید
عمل کنی.
غـلام خامـوش شد.امـا در درون او صـدایی می گـفـت:
«نه!»
روح تم نسبت به تـیـره روزانـی کـه در کـنـار او زنـدگی
می کردند،سرشار از رحم و عطوفت بـود. در نظرش چنین
می نمود که از این پس غـم زنـدگی خودش پـایـان یـافـتـه
است و دلـش مـی خـواست از ایـن گـنـجیـنـه ی صـلـح و
آرامشی که خداوند به او بخشیده بـر آن هـا که در کنارش
رنج می برند،سرمایـه هایی نـثـار کند.درست است که به
نـدرت چنـیـن فرصـتـی را بـه دست مـی آورد،امـا هنـگام
بازگشت به کلبه و طی ساعات کار همواره برای دلـجویی
از ضُعفا و نومیـدان وتَسلّا بخشیـدن به آن ها وسیـلـه ای
می یافت.این مـوجودات بیچاره و فـرسـوده نمی توانستند
رفتار محبت آمیز تم را درک کنند. با این حال ،هنـگامی که
در طی هفتـه هـا و ماهها ثـبـات و پـایـداری ایـن نـیـکی و
مهربانی را دیـدنـد،احساس کردنـد که تـارهـای قـلـبـشان
مُرتَعِش شده است.

این مـردِ عجیبِ خاموش و صبور،داوطـلـبـانه بـار همه را
حمل می کرد،بدون این که هـرگز از کسی کمک بخواهـد.
همـیـشه همـه جا آخر می آمد.کمـتـر سهم می گرفت و
تـازه همان را بـا دیگران تقسیـم می کرد و در شـب هـای
یخ بندان روپوش مُندَرِس خود را به زن بیـماری می داد که
از شدت تب متشنّج بود.در مزرعه سبـد کارگـران ضعیف و
رنـجـور را پـر مـی کــرد و بـرای ایـن کـار،خـود را بـه خـطـر
می انداخت،خطرهای وحشتناک!خطر ایـن کـه وزن سبـد
خودش به حدِّ نِصاب نرسیده باشد.
لِگری بـه سبب این رأفت و مهربانی ذاتـی و هـمـدردی
تم نسبت به تیره بختان به او سخت حسادت می ورزید.
****
کارگران آهستـه و یک بـه یک ،فرسـوده و خسته از راه
می رسیدند و با تردیدی آمیخته به وحشت سبدهایشان
را تحویل می دادند.
لـگری لـوحـی را در دسـت داشـت که روی آن اسامـی
کارگران نوشته شده بود.او در بـرابـر اسم هر یک از آن ها
وزن پنبه ای را که جمع کرده بود می نوشت.
سبـد تـم دارای وزن لازم بـود. تـم بـه زن بـدبـختـی کـه
کمکش کرده بود،نگاه نگرانی انداخت.«لوسی» ضعـیـف و
تلوتلو خوران نزدیک آمد و سبدش را تـحویـل داد.وزن سبـد
او هم درست بود و لگری به خوبی این را می دانست،بـا
این حال ،با خشم و عصبانیت گفت:
ـ خوب،حیوان تنبل...باز هم وزن سبدت کم است...بـرو
آن جا،هم اکنون خدمتت می رسم.
لگری تم را صدا زد و گفت:
ـ تو بیا این جا.تو باید این زن را شلّاق بزنی.
ـ ببخشید ارباب.امیدوارم اربـاب ایـن کـار را بـه عهده ی
من واگذار نکنند.من هرگز ...هرگز ...هرگز...
لگری گفت:
ـ خیلی کارها هست که از این پس بـاید انجام دهی و
در حال،شـلاق چرمـی را بـا شدت بـه صورت تـم زد و بـه
دنبال آن سیلی و ضـربـه هـای سخت شروع شـد.پس از
این که از کتک زدن تم خسته شد،گفت:
ـ باز هم می گویی که نمی توانی؟
تم خونی راکه روی صورتش جاری بود،با دست پاک کرد
و گفت:
ـ بله ارباب.من شب و روزکار خواهم کرد.مادام که نفس
دارم زحمـت مـی کشـم.امـا شـلاق زدن را کـار درسـتـی
نمی دانم و هرگز چنین کاری را نخواهم کرد،هرگز!
صـدای تـم بی نهایـت گـرم و دلپـذیـر و روش و رفتـارش
احتـرام برانگیـز بـود.لگری تصـور می کرد که او بـه آسـانی
تسلیم خواهد شد.هنگامی که غلام این آخرین کلمـات را
ادا کرد،حضّار را لرز و وحشت فرا گرفت.همه نفسشان را
در سینه حبس کرده بودند.گویی هم اکنون طوفانی به پـا
خواهد شد.
لگری مُتِحیّر و مَبهوت شد اما سرانجام از جا دررفت.
ـ حیوان بدبخت سیاه،دستوری را که مـن می دهـم تـو
درست نمی دانی؟آیا یک گـلـه حیوان بی شعـور مانند تـو
می توانند تشخیص دهند که چه کاری درست است و چه
کاری نادرست است،تو خیال می کنی کی هستی؟آه!تـو
به اربابت می گویی چه کاری شایسته است؟پس عقیـده
داری که شلاق زدن این زن درست نیست؟
ـ بله ارباب،این موجود بدبخت،ضـعـیـف و رنـجور است...
شلاق زدن به او ظـلـم و ستـم است و من چنین کاری را
نخواهم کرد...اگر می خواهید مـرا بکشید،بکشید امـا این
که دستور بدهیـد در ایـن خانـه مـن دستـم را روی کسی
بلند کنم،نه خیر،من نیستم.همان بهـتـر کـه مـرا بکشید.
من نمی توانم چنین کاری را انجام بدهم. تاکنون کارهایی
را که به نظرم درست و عادلانه بوده،انجام داده ام.در آینده
هم همیشه همین طـور رفتـار خواهم کرد.هرگز چنین کار
بدی نخواهم کرد...هر چه می خواهد بشود!
ـ آه! نمی دانـی چه خواهـد شد،استـاد تـم!هـیـچ دلـت
می خواهد بـه درختـی بسته شوی و دورت آتش کوچکی
روشن کننند؟تم این کار مطبوعی نیست.هان؟
ارباب می دانم که شما می توانید کارهای وحشتنـاکی
انجام دهید.اما هنگامی که جسمم را کشتید،دیگر کـاری
از دستتان برنمی آید و پس از آن «ابدیّت»در کار است.
آقای لگری،شما مرا خریده اید و من برای شمـا برده ی
خوب و باوفایی خواهم بود.من همه ی نیروی بـازو و وقـت
و توانایی ام را در اختیار شما می گذارم،اما روانم!روانم را
نمی توانم به وجود فناپذیری بسپارم...آن را بـرای خداونـد
محافظت خواهم کرد.دستورات خداوندی را بر همه چیز،بر
مرگ و بر زندگی مقدّم می شمارم...!
کلبه ی عمو تُم

|
|