ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   می گویند که روزی بهلول سرزده به قصر حاکم کوفه

وارد شد و بر مسنـد حاکم نشست. فرّاشها و نگهبانها

ریختنـد و با چوب و کتـک او را از تـخت به زیر آوردنـد. در

این بین حاکـم در رسیـد و بهلـول رو به او کـرد و گفـت:

«من برای چند دقیقه بر این مسند تکیه زدم، این همه

عذاب کشیدم؛ خدا می داند فردا از این بابت بر سر تو

چه خواهند آورد!»

 


برچسب‌ها: بهلول, داستان
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵ساعت 19:42  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا