|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
بـه ایـل رسیدم.ایـل هـمـان بـود کـه می خواسـتـم و
می پنداشتم.
چادر پدر،بالای همان چشمه ی زلال و در میـان همـان
دو کـوه سبـز و سفیـد افـراشتـه بود.چادری بود سیـاه و
بزرگ،بافته از موی بز با بیش از ده ها دیرک سفید و بلند
و چهل طنـاب پشمین و رنگین.شمال چادر باز بود و سه
جانب دیگرش را آلاچیق قشنگی در آغوش کشیـده بود.
وسایل خانه به صورت دیـواری ضخیـم،در ضلع جنـوبی
دیوار قرار داشت.طول دیـوار و نیـمی از ارتفاع آن را گلیـم
سرخ زیبایی پوشانـده بود.در نیـمـه ی فـوقـانی این دیوارِ
خوش نقش و نگار،ردیف هایی از جاجیم ها و گلیم های
تا کرده،مَفرَش ها و خرجین های انباشته،رختخواب های
به چادر شب پیچیده و بالش های خوش رنگ تا نزدیکی
سقف چادر بالا رفته بود.
کف چادر با قـالی ها و گَـبِّـه هـای چشم نـواز و شـادِ
ایلی فرش بود.
در گوشه ی بیرونی چادر،اجاق خانه روشن بود،جایی
که عـزیـزترین گوشـه ی چادر بود.کانـون گـرم خانواده و
جایـگاه مـحتـرم آتـش بود.آتـشی که عـروسـان،پیش از
تـرک خانــه ی پـدر،پـیــرامــونــش طـواف می کـردنـد و
خاکستـرش را می بـوسـیـدنـد.آتشـی که سـوگنـدش،
نگهدار پیـونـدها و پیمـان ها بود.
بر چنین آتشی،کسانم هیـزم ریختند و مشعل جشن
افروختند و به شادمانی پرداختند.ایل در تیررس پنـدها و
اندرزهای حکیمـانـه نبود.موسیقی و هنـر داشت.جشن
کوچک پـرشوری برپا گشت.
میخ چادر کوچکم را کنار چادر بزرگ پدر بر زمین کوفتم.
دیگر کرایـه نشیـن نـبـودم.خانـه ای به عظـمـت طبیـعـت
داشتم.حیاطش دشتها و چمن های فارس،دیـوارهـایش
کوه ها و تپه ها و بامش آسمان بلند و زلال،آسمانی که
شب نیز از بس ستاره داشت نورانی و روشن بود.
برای دیدار اسب ها بی تـاب بودم.آفتـاب روز دوم هنوز
گرم نشده بود که به دیـدارشان رفتم.اسطبل مـا،در کنار
مزرعه ی شبـدر،با چادر خانه فاصله ی چندانی نداشت.
پـدرم به پـرورش اسـب شهـرت داشت.اسب هـایـش از
زیـبـاتـرین اسـب هـای ایـل بـودنـد.بـه جز خانِ طایفه ی
دره شوری،نظیر اسب هایش را کسی نداشت.
از دیدار اسب ها دست خالی بازنگشتم.بـرادرم اسب
کارآمـد و پـرورده ی خود را به من بخشید.برادرم یکی از
دو سـه سـوار نـامـدار قشقـایی بـود.ایـن اسب را بـرای
سواری و شکار خود پرورده بود.
من بر پشت این اسب رهوار،سال های بسیار،فاصله
یـیـلاق و قشلاقـمـان را که یکی در نـزدیکی اصفـهان و
دیگری در خطه ی لارستان بود پیمودم.
دیگر پیاده نبودم.بی مرکب نبودم.در بند خدمت دولت
نبودم.گرفتار ترقی و شوکت نبودم و در کوچه ها و معابر
به انتظار درشکه،تاکسی و اتوبوس نمی ایستادم!
...
اسطبل به صورت اصطبل نیز نوشته می شود که هر
دو صورت آن از نظر املایی درست است.
مَفرَش : پوشش روی اسب یا شتر
|
|