ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   دیشب در حالی که تطـاول باد و برگ ادامه داشت و

آخرین برگهای زرد و نارنجی از روی شاخه ها، به زمین

مـی ریـخت، داستانـی می خوانـدم  که در بـاره ی یک

پلیـس محلـی و یـک پیـرمـرد بود که بـه تنهـایی در یک

«خانه باغ» بزرگ و مشرف به رودخانه زندگی می کرد.

   پیرمـرد بخش اعظـم عمـرش را در این عمارت سپری

کرده بـود و از منظـره ی درختـان تنومنـد و نهـر همیشه

جاری در آن لـذت بـرده بود. مـرد پلیـس هم، هفتــه ای

یکی دو بـار پس از گشـت های روزانـه به دیدار پیـرمـرد

مـی رفـت و پـیـرمـرد با یک فنـجان چای از او پـذیـرایـی

می کـرد؛ سپـس آن دو کنـار هـم می نشستنـد و گپ

می زدنـد و درد دل مـی کردنـد و یا دقـایـقـی را در بـاغ

پرسه می زدنـد. یکی از این دیدارهـا بسیـار حزن انگیز

بـود، و آن مـوقعـی بـود که پیـرمرد از حال نامساعـدش

گفت و این که نمی توانـد دیگـر در آن خانـه بمـانـد و از

تصمیمش برای رفتن به آسایشگاه سالمنـدان و فروش

خانه گفت.

   داستـان این طـور ادامـه یافت که پلیس که از آن باغ

بسیـار خوشش آمـده بـود، امـا پس انـدازش فقـط سه

هزار دلار بود و در یک خانه ی اجاره ای با زن و فرزندش

زنـدگـی می کـرد که مــاهـانـه پـانصـد دلار بـرای اجاره  

آنجا می پرداختند، فکر کرد که چطور می تواند آن خانه

و باغ را صـاحب شود.

   بالاخره چاره ای به ذهنش رسید:

   چون از علاقـه ی پیـرمـرد به قـدم زدن در آن باغ آگاه

بـود، به او قـول داد کـه مـاهـی یکـی دو روز او را بـرای

گردش در باغ از خانـه ی سالمنـدان به آنجا بیاورد و به

این ترتیب پیرمرد با پیش پرداخت سه هزار دلار و سود

مـاهـانـه ی پانـصـد دلار به صـورت قـسطـی، حاضـر به

فروش باغ شد و حتی از خوشحالی، پیانوی قدیمی و

بسیار لوکسش را به مـرد پلیس هدیه داد.

   اگر شما به جای آن پلیس مـرد و خانواده اش بودید،

چه تصمیم دیگری می گرفتید؟ 

 


برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ساعت 15:13  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا