ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

  چون تـا حدودی از وظـایـف دادیـار خبـر داشـتـم،چنـد

ماهی در «عدلیـه» مشغـول شدم.رسیدگی به خلاف

و خیانـت، پی گیـری جُنـحه و جنـایت،مـجازات آدمکش

و جانی! 

   سـری بـه سـاوه زدم،در بـاره ی دزفــول پـرس و جو

کـردم. هر دو ویـرانـه بـود.یـکـی آب و هـوایـی داشـت.

دیگری آن هم نداشت. 

  دلم گرفت و از ترقی عدلیه چشم پوشیده و به دنبال  

تـرقـی هـای دیگر بـه راه افـتـادم.تـلاش کردم،و آنـقـدر

حلقه بر درها کوفتم تا عاقبت از بانک ملی سر درآوردم

و به جمع و تفریق محاسبات مردم پرداختم! 

  شاهین تیزبـال افق ها بودم.زنبـوری طفیـلی شدم و

به کنج کنـدویی پناه بردم.خودم از کارم ناشاد و غمین

بودم ولی در گوش ایل کلمه ی دهان پرکن بانک،خوش

آهنـگ بود.صـدای پـول می داد.طنیـن طلا و خش خش

اسکناس.

  بیش از دو سال در بانک ماندم و مشغول ترقی شدم. 

  تابستان سوم فرا رسید.هـوا داغ بود.شب هـا از گرمـا  

خوابم نمی برد.حیاط و بهارخواب نداشتم.اتاقم در وسط  

شهر بود.بساط تهویه به تهـران نرسیده بود.شاید هنـوز  

اختـراع نشده بود.پیوستـه به یاد ایـل و تـبـار بودم.روزی 

 نبود که به فکر یـیـلاق نباشم و شبـی نبود که آن آب و  

هوای بهشتی را در خواب نبینم.در ایـل چادر داشتـم.در  

شهر خانه نداشتم.در ایل اسب داشتم.در شهر ماشین  

نداشتم.در ایـل حُرمـَت و آسـایش و کس و کـار داشتم. 

در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه گُسار نداشتم. 

  نـامـه ای از بـرادرم رسـیـد.لـبـریـز از مهر،و سرشار از  

خبرهایی که خوابشان را می دیدم. 

 «...برف کوه هنوز آب نشده است.به آب چشمه دست  

نمی توان برد.شیر بوی «جاشیر» می دهد.ماست را با  

چاقو می بریم.پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده  

است.بوی شَبدَر هوا را عطرآگین ساخته است.گندم ها  

هنوز خوشـه نبستـه اند.صـدای بـلدرچیـن یک دم قـطـع  

نمی شود.جوجه کبـک ها،خط و خال انـداختـه انـد.کبک  

دَری،در قله های کمانه فراوان شده است. 

  مادیان قِزِل ،کره ماده ی سیاهی زاییده است.تولـه ی  

شکاری بزرگ شده است.اسمش را به دستور تو «پات»  

گذاشته ام.رنگش سفیـد است.خال هـای حنـایی دارد. 

گوشش آنقدر بلند است که به زمین می رسد.از مادرش 

بـازیگوش تـر است.پـریـروز برای کبـک به قَره داغ رفتم و  

پات را همـراه بردم.چیـزی نگذشت که در میـان علف هـا  

و خارها بـوی دلخواه خود را یافت.در کنار بـوتـه ی سبزی  

ایـستـاد.تـکان نـخورد.چشـم بـه ریـشـه ی گیـاه دوخت. 

انـدامش به لرزه افتاد.فرصت پیاده شدن نداشتم.دهـانه   

اسب را رها کردم و تفنگ را سر دست گرفتم.کبک نری  

به هوا برخاست.به زمینش آوردم.لای گَوَن ها افتـاد.پات  

رفـت و بـه یـک چشـم بــر هـم زدن،پـرنـده را بـه دنـدان  

گذاشت و به دستم سپرد. 

  با کمک پات چندین کبک را تسمه بند زین آویختم و به  

خانـه آمـدم.بـیـا،تا هـوا تـَر و تازه است،خودت را برسان. 

مــادر چشم بـه راه تـوست.آب خوش از گـلـویـش پایین  

نمی رود.» 

  نامه ی برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی 

 با امیر سامـانی!آب جیـحون فــرو نشست.بــوی جوی  

مولـیــان مدهوشم کرد.فــردای همان روز ترقـی را رهـا  

کردم،پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم. 

تـهـران را پـشت سـر نـهـادم و بـه سـوی بخارا بال و پر  

گشودم.بخارای من،ایل من بود. 

«ایـل من،قشقایی همچون دریاست 

همـچون دریـا بـرقــرار و پـا بـرجاست 

گاه فرو می نشیند و گاه می جوشد 

گاه آرام می گیـرد و گاه می خروشد»  

 

 


 

 جاشیـر : گیاهـی سودمنـد که در مناطـق سردسیر و

کوهستانی می روید. 

قره داغ : کوهی است در استان فارس 

گَوَن : درختچه ای است خاردار که به کتیرا نیز موسوم

است. 

جُنحه : جرم

 


برچسب‌ها: محمد بهمن بیگی, داستان, مدارس عشایری ایران, زندگینامه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ساعت 15:28  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا