|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
پس از عـزیمت رضاشاه که قبـلا" رضاخان بـود و بعـدا"
هم رضاخان شد،همه ی تبعیدی ها رها شدند و به ایـل
و عشیـره بازگشتند و به ثـروت از دست رفته و شوکـت
گذشته ی خود دست یافتند.همه بی تصـدیـق بـودند به
جز مـن.همـه شـان زنـدگی شیـریـن و دیـریـن را از سـر
گرفتند.چشمه هـای زلال در انـتـظـارشان بود.کـوه هـای
مرتفع و دشت های بیکران در آغوششان کشید.
بـاز زیـن و بـرگ را بـر گُـرده کَـهَـر و کُــرَنـگهـا نهادنـد و
سرگرم تاخت و تاز شدند.
باز کبک ها را در هوا و آهوها را در صحرا به تیر دوختند.
باز در سایه ی چادرها و در دامن معطر چمن ها سفره
های پر سخاوت ایل را گستردند و در کنارش نشستند.
باز بـا رسیدن مهـر،بار سفر را بستند و سرما را پشت
سر گذاشتند و بـا آمـدن فـروردیـن،گـرمـا را بـه گرمـسیر
سپردند و راه رفته را باز آمدند.
در میان آنان فقط من بودم که دو دل و سرگردان و سر
در گریـبـان بـودم.بیش از یک سـال و نـیـم نـتـوانستـم از
مـواهـب خداداد و نعمت های طبیعت بهره مند شوم.
لـیسـانس داشتم.لـیسـانس نمی گذاشت که در ایـل
بمانم.
ملامتم می کردند که با این تصدیق گرانقدر،چرا در ایل
مانده ای و عمر را به بـطـالت می گذرانی؟!باید عزیزان و
کسانت را ترک گویی و به همان شهر بی مهـر،به همان
دیار بی یار،به همان هوای غبارآلود،به همان آسمان دود
گرفته بـازگـردی و در خانـه ای کـوچک و کـوچه ای تـنـگ
زنـدگی کنی و در دفـتـری یا اداره ای محبـوس و مـدفـون
شوی تا ترقی کنی.
زندگی باز و شهباز و سینه ی تِـیـهـو و دُرّاج به درد تو
نمی خورد.هوای متـعـادل،فضای بلند و آسمـان صـاف و
روشن از آن عقاب ها و پرستوهاست.تو تصدیـق داری و
باید ماننـد مـرغکی در قـفـس در زوایـای تـاریـک یـکی از
ادارات بمانی،بپوسی و به مقامات عالی برسی!
شماتتم می کردند.از نسل پیش،سرگذشت امیر الله
خان،یکی از مـردان وارسـتـه و واقـع بین ایـل را به رخم
می کشیدند که تحصیل کرد و انگلیـسی آمـوخت ولـی
دعوت شرکت نفت را برای پست و مقام نپذیرفت،ترقی
نکرد،به درد کسی نخورد و به جایگاه والایی نرسید!
چاره ای نبود.حتی پـدرم که بـه رفـاقت و همنشینی
من سخت خو گرفـتـه بود و یک لحظه تاب جدایـی ام را
نداشت،گاه فـرمـان می داد و گـاه التـماس می کرد که
تصدیق داری،باید به شهر بازگردی و ترقی کنی!
بازگشتم.از دیدار عزیزانم محروم ماندم.پـدر پیـر،برادر
نوجوان و خانـواده گرفـتـارم را،درست در موقعی که نیاز
داشتند،از حضـور و حمایـتـم مـحروم کردم.درد تنهـایی
کشیدم.از لطف و صفای یـاران و دوستان دور افتادم.به
تهـران آمـدم.بـا بـدنـم به تهران آمـدم ولی روحم در ایل
ماند.در میان آن دو کوه سبز و سفید،و کنار آن چشمـه
نازنین،توی آن چادر سیاه،در آغوش آن مادر مهربان.
|
|