ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
   

  پس از ماه ها انتظـار یک روز سر و کـلـه اش پیدا شد.  

شنـاختـنـی نـبـود.شـکنـجه دیـده بـود.فـقـط از صـدایش  

تشخیص دادیم که پدر است. 

  همان پـدری که اسب هـایـش اسم و رسم داشتـنـد. 

همان پدری که گله های رنگارنگ و ریز و درشت داشت  

و فـرش هـای گرانبهـای چادرش زبـانزد ایل و قبیله بود. 

پـدرم غصـه می خورد.پـیـر و زمین گیـر می شد.هر روز  

ضعیف تر و ناتوان تر می گشت.همه چیزش را از دست  

داده بود.فقط یک دلـخوشی برایش مانده بود.پسرش با  

کوشش و تلاش درس می خواند.من درس می خواندم. 

شــب و روز درس مـی خـوانـدم.بـه کـتــاب و مـدرســه  

دلبستگی داشتم.دو کلاس یکی می کردم.شاگرد اول  

می شدم.تـبـعیدی هـا،مـأموران شهربـانی،و آشنایـان  

کوچه و خیابان به پـدرم تبریک می گفتند و از آیـنـده ی  

درخشانم برایش خیال ها می بافتند. 

  سرانجام تصدیق گرفتم.تصـدیق لیسانس گرفتم.یکی  

از آن تصدیق های پر رنگ و رونق روز. 

  پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیـوار گچ فرو ریخته   

اتاقمان آویخت.همه را به تماشا آورد.آشنـایی در کوچه 

و محله نماند که تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید. 

  من شرم می کردم  و خجالت می کشیدم ولی چاره  

دیگری نبود.پیرمرد،دلخوشی دیگری نداشت.روز و شب  

بـا فـخر و مبـاهـات،با شـادی و غـرور بـه تصدیـقـم نگاه  

می کـرد و می گـفـت:جان و مـالـم و همـه چیـزم را از  

دست دادم ولـی تصـدیـق پسرم به همه آنها می ارزد. 

  دلخوشی پدرم منحصـر به تـصدیق نماند.روزی فرنگی  

زبانی از کوچه می گذشت و دنبال آدرسی می گشت. 

با ایـمـا و اشاره می پرسید و به پـاسخ نمی رسید.من 

بـه زبـان آمـدم و بـا مـقـداری فـرانـســه ی دسـت و پـا  

شکـستـه راهنمایی اش کردم.غـوغـا شد.پـدرم عرش  

را سیر کرد. 

  روز دیگری من و پدرم به دیـدار تبعیدی بیماری رفتیم. 

از پزشکی دارویی گرفته بـود و خورده بود.ادرارش رنگ  

گـردانـده و سـرخ شده بـود.بیچاره،از بیم خونریزی حال  

نـداشت.من بـروشـور دارویـش را که بـه فـرانـسـه بـود  

خوانـدم.نوشتـه بـود که این دارو برای چند ساعت رنگ  

ادرار را می گرداند و جای نگرانی ندارد.وقتی که مطلب 

را خواندم و گفتم،بیمارِ وحشت زده از بـستـر برخاست  

و دعایم کرد. 

  پدرم از شـور و شوق اشک به چشم آورد.در مراجعت 

 به خانه،دیگر راه نمی رفت،پـرواز می کـرد.بـا رضایت و  

غـرور پـا بـر زمین می گذاشت.داستـان فرانسه دانی و  

فرانسه خوانی من نقل مجالس و ورد زبان ها شد. 

 


برچسب‌ها: محمد بهمن بیگی, داستان, مدارس عشایری ایران, زندگینامه
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵ساعت 23:40  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا