ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
        

                        آخرین روز درس

    آن روز صبح، خیلی دیر به مدرسه رسیدم. اما وقتی

وارد کلاس شدم معلممان « آقای هامل » بـا  مهربانی

گفت: « فرانتس کوچولو ! زود  برو  سر  جایت  بنشین.

داشتم درس را بدون تو شروع می کردم ».

    از روی نیمکت جستی زدم  و پشت میزم  نشستم.

    آقای هامل روی صندلی اش نشست و بـــــا  همان

لحن متین و ملایمی که با من صحبت کرده  بـود  گفت:

« فرزندانم این آخرین جلسه ی درس من است. از برلن

دستور رسیده که در مدارس « آلزاس و لورن » فقط باید

زبان آلمـانـی  تـدریس شود. معلم جدید  فــردا  به اینجا

می آید. این آخرین درس فرانسه ی شماست ».

    و چقدر ضربه ی این جمله ها سنگین بود!

    کتابهایم: کتاب دستور زبانم و تاریخ، که تا چند لحظه

قبل مایه ی دردسر بودند و برای بردن و آوردن، سنگین؛

حالا مثـل دوستـانی قـدیمی شده بودنـد کـه نمی شود

ترکشان کرد.

    آقای معلم گفت: « ما بایــد زبـانمـان را حفظ کنیـم و

هیچ گاه از یاد نبریـم. چون  وقتـی مردمـی به بــــردگی

کشیده شدند، تا زمانی که زبانشان را ازدست نداده اند،

مثل این است که کلیـد نجات از زندان را دراختیار دارند.»

   صدای بـغـبـغـوی کبـوتـر ها از روی پشت بــام شنیـده

می شد و من بـا خودم فکر می کردم که آنها هم باید از

فردا به آلمانی بغبغو کنند؟!

   آقای معلم گفت:«ما هر روز به خودمان می گفتیم که 

ای بابا، وقت زیاد است، باشد فردا یاد می گیرم. و  الان

می بینید که به کجا رسیده ایم. آه عیب  بزرگ ما همین

است، همیشه یاد گرفتن را به فـردا موکول می کنیم. و

حالا آنها، آنها که بیرون هستند،حق دارنـد به تــو بگوینـد

که  چطور  تظاهر به فرانسوی بـودن می کنی ،در حالی

که نـه مـی تـوانـی بـه زبـان خودت صـحبـت کـنـی و نـه  

بنویسی؟!»

 

آلفونس دوده

از کتاب «عشق و نان»

ترجمه ی محسن سلیمانی


برچسب‌ها: آلفونس دوده, داستان, آخرین روز درس
 |+| نوشته شده در  جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵ساعت 16:53  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا