ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   ...سـرم را بلند کردم و دیدم  آپولـو نیز کنـار من روی

رینگ افتاده.

   داور شمارش را شروع کرده بود:«یک، دو، سه، ...»

   جمعیت فریـاد می زد و از مــا می خواست که بلنـد

شویم. خودم را به طناب هـای رینگ رسانـدم و سعی

کردم بلند بشم. صدای شمارش را می شنیدم.

    - «پنج، شش، ...»

    گزارشگر همچنان در میکروفونش داد می زد:

   «نمی شه باور کرد. هر دو روی زمین افتاده اند. هر  

دو خسته اند و هر دو سعی دارن بلند بشن.اگه آپولو  

بلند بشه، از قهرمـانیش دفاع کرده و اگه بلبوی موفق  

بشه، قهرمان سنگین وزن دنیا خواهد شد.»

     آدرین و پال روی پاهاشون بند نبودند. فاصله شون  

با صفحه ی تلویزیون فقط چند اینچ بود. پال دستش را  

به طرف تلویزیون دراز کرده بود و می گفت: «بلند شو  

راکی بلند شو !»

   آدریـن فـریـاد می زد: «بلـنـد شـو راکــی، خواهـش 

 می کنم بلند شو!»

   آپولو خود را طرف طناب دوم می کشید.

   -«هفت، هشت، ...»

   مردم فریاد می زدند.

   میکی با تمام  قدرت فـریاد می زد: «بلنـد شو، بلند

شو، بلند شو راکی!»

   داور همچنان می شمرد: «نه، ...»

   تمام قدرتـم را در بازوهـا و پاهام جمع کردم و خودم  

را از طناب هـای سـوم و چهـارم بالا کشیـدم و تلو تلو  

خوران به وسـط رینگ رفتم.

   فـریاد جمعیـت به هـوا برخاست. میکی وسط رینگ

دوید و من خودم را در آغوشش انداختـم. داشتم گریه  

می کردم. همه چیـز تمـام شده بود.درد، خون، ترس،  

همه و همه پایـان یافته بود.

    میکی سرش را نـزدیک گوشم  آورد و گفت: «بهت

تبریک می گم پسرم، تو موفـق شدی!»

    گزارشگـر تلویـزیونـی گفت: «قهـرمـان این مسابقه 

سنگین،اسب ایتالیایی، راکی بلبوی!»

    مردم فیلادلفیا از خوشحالـی فقط  فریاد  می زدند.

به طـرف آنهـا بـرگشتـم و بـرایشان دسـت تـکان دادم.  

نمی دانستم چطـور باید به آن همـه احساسـات  پاک   

جواب بدهـم. به طـرف آپـولـو رفـتـم.  دستـش را بـــالا  

گرفتم و گفتم: «تو یه قهرمانـی!»

    یکدیگر را در بـغـل گرفتیـم. آپولـو هم دست مـرا بالا 

گرفت و سپس با دسـت خودش کمـربـنـد قهرمـانی را  

به دوشم انداخت.

راکی

 

سیلوستر استالونه 

 


برچسب‌ها: سیلوستر استالونه, راکی بلبوی, داستان
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ۴ مهر ۱۳۹۵ساعت 22:56  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا