|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
چرا رفتی، چرا؟ من بیقرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟
نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران، بیقرار است؟
نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟
اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابی ام را سهل انگاشت؟
خیالت گر چه عمری یار من بود
امیدت گر چه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی فرداش، فردای دگر نیست
در این شهر آزمودم من بسی را
ندیدم با وفا ز آنان کسی را
گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت
سیمین بهبهانی
|
|