|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
دو دوست با یکدیگر به جنگل رفته بودند. همین طور
که مشغول گفت و گو و بگو بخند بودند، ناگهـان خرس
بزرگی را در مقابـل خود دیدنـد.
یکی از آنها بـا سـرعت از درختـی کـه نزدیکش بـود،
بـالا رفـت و خود را بـیـن شــاخ و بـرگ هـا قـایـم کرد.
دوست دیگر که نـتـوانستـه بـود خود را از مهـلـکـه در
بـبرد،همان جا غش کرد و به زمین افتاد.
خرس کمـی او را بـو کشیـد و پـوزه اش را بـه سر و
صورت او مـالیـد و چون فـکر می کرد که پسرک مـرده
است، راهش را کشید و رفت.
دوستی که بـالای درخت رفـته بود، با احتیـاط پـایین
آمـد و به بـالای سر دوستـش رفـت و از او که تـازه به
هوش آمده بود پرسیـد:« خرس مدتی بـا تـو صـحبـت
می کـرد، بگو ببینم به تو چه گفت؟ »
دوستش با طعنه جواب داد که: «خرس به من گفت
از این به بعد حواست را جمع کن و دیگر با کسی که
تو را هنگام خطر تنها می گذارد، دوستی نکن! »
|
|