ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   دو دوست با یکدیگر به جنگل رفته بودند. همین طور  

که مشغول گفت و گو و بگو بخند بودند، ناگهـان خرس  

بزرگی را در مقابـل خود دیدنـد.

 

  یکی از آنها بـا سـرعت از درختـی کـه نزدیکش بـود،  

بـالا رفـت و خود را بـیـن شــاخ و بـرگ هـا قـایـم کرد.  

دوست دیگر که نـتـوانستـه بـود خود را از مهـلـکـه در  

بـبرد،همان جا غش کرد و به زمین افتاد.

  خرس کمـی او را بـو کشیـد و پـوزه اش را بـه سر و  

صورت او مـالیـد و چون فـکر می کرد که پسرک مـرده  

است، راهش را کشید و رفت.

  دوستی که بـالای درخت رفـته بود، با احتیـاط پـایین  

آمـد و به بـالای سر دوستـش رفـت و از او که تـازه به  

هوش آمده بود پرسیـد:« خرس مدتی بـا تـو صـحبـت  

می کـرد، بگو ببینم به تو چه گفت؟ »

  دوستش با طعنه جواب داد که: «خرس به من گفت 

 از این به بعد حواست را جمع کن و دیگر با کسی که  

تو را هنگام خطر تنها می گذارد، دوستی نکن! »

 

برچسب‌ها: ذوستی, بداد هم رسیدن, هوای یکدیگر را داشتن, داستان
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵ساعت 1:7  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا