ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
... 

   روباه پرسید:«خوب اینجا چه می کنی؟»

   پینوکیو گفت: «منتظر بـابـام هستم، هـر لحظه ممکن

است برسد.»

   -«سکه های طلایت چه شد؟»

   -«همه اش تــوی جیبم است. فقط یـکی از آنهـا را در

مهمانسرایِ خرچنگِ قرمز خرج کردم.»

   روباه گفت:«فکرش را بکن،فـردا چهار سکـه ات بشود

دو هزار تا چی می شه؟چرا حرف مرا گوش نمی دهی؟

چرا نمـی آیـی برویـم سکـه هـایـت را در« مـعـجزه زار »  

بکاری؟»

   -«امروز که اصلا" نمی توانم. باشد یک روز دیگر.»

   -«اما دیر می شود!»

   -«چرا؟»

   -«چون یکی از اشراف آن زمین را خریده و از پس فردا

به بعد،دیگر کسی حق ندارد در آن زمین ها پول بکارد.»

   پینوکیو پرسید:«تا آنجا چقدر راه است؟»

   روباه گفت:« دو، سه کیلـومتـر. می آیی بـریم؟ نـیـم 

ساعت دیگه آنجاییم. فـوری پول ها را می کـاری و چند

دقیقـه ی بعد دو هـزار سکـه بـرداشت می کنـی. شب  

هم با جیب پر از پـول برمی گردی خانـه. می آیی؟»

   بعد از اینـکه نـصـف روز راه رفـتند،به زمـیـن مـتـروکی  

رسیدند که در نگاه اول مثل همه ی زمین های دیگر بود.

   روباه گفت:«رسیدیـم.حالا دولا شو و بــا دستِ خودت

یک چاله ی کوچک در زمیـن بکن و سکه های طـلایت را

در آن بکار.»

   پینوکیو حرف روباه را  گوش کرد. چالـه ای کنـد و چهار

سکه ای که برایش باقی مانده بود را در آن چاله انداخت

و بعد چاله را با کمی خاک پر کرد.

   روبـاه گفت:«حالا برو از آن نهر، یک سطـل آب بیاور و

جایی که سکه ها را چال کردی، کمی آب بده.»

   پینوکیو سر نهر رفت. چون سطـل نداشت،یک لنگه از

کفـش هـای کهـنـه اش را در آورد و از آب پــر کـرد و بـه

سکه ها آب داد.

   پینوکیـو در حالـی که از خوشحالـی نمی دانست چه  

کار کند، صدهـا بار از آنها تشکر کرد و برایشان دعا کرد.

پینوکیو

کارلو کلودی

Carlo Collodi

ترجمه ی محسن سلیمانی 


برچسب‌ها: داستان, پینوکیو, کارلو کلودی, معجزه زار
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ساعت 21:53  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا