ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
  

   شیری در سایه ی درختی در جنگل خفته بود.موشی

از روی شیر عبـور کرد و آن را بیدار کرد. شیر با خشم از  

جابرخاست، چنـگـی زد و مـوش را در پـنـجه اش به دام  

انداخت.

   موش که بسـیار ترسیده بـود و قلبش تند تند می زد، 

بـا الـتـمـاس از شیـر خواست که او را رهـا کنـد و گفت: 

«اگر مـرا رها کنی،مهربانی تو را جبران می کنم.»

   شـیـر کـه از ایـن حرف مـوش خنـده اش گرفـتـه بـود، 

کَظم غِیظ کرد و او را رها کرد.

 چندی گذشت و شیر در توری که شکارچیان بر روی

زمین گسترده بودند، گرفتار شد و تا چشـم باز کرد، دید  

که در وسـط زمـیـن و آسـمـان از درختــی آویـزان شـده  

است. شیـر که خود را در دام می دیـد، از روی خشم و  

درمـاندگی نعره می زد.

   مـوش صدای غـرش های شیـر را شنید و بـه سرعت

خود را به او رسانـد و با دنـدان هـایش شـروع به جویدن  

تور کرد و شیر را از اسارت خلاص کرد.

   پس از آن مـوش بـه شیـر گفت: «آن روز هنـگامی که

گفتم مهربانیت را جـران می کنم بـه من خندیـدی،چون

گمان نمـی کردی بتوانـم بـه تو کمک کنـم . اکنون دیدی

که یک موش هم می تواند به یک شیر یاری رساند؟!». 


برچسب‌ها: داستان, داستان موش و شیر, موشی که به داد شیر رسید, شیری که به موش خندید
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ساعت 21:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا