ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
  

   سانجی پـرسید:«پـدر بزرگ!شما بـا من سوار موشک

می شوید؟ آخر بقیه خیلی می ترسند!»

   پـدر بـزرگ لاف زنـان گفـت:« مـعـلوم است کـه سـوار

می شوم،من سوار همه ی وسایل می شوم.»

   مـامـا خیلی جدی گفـت:«پـدر! تـنها کـاری کـه شمـا

مـی کنـیـد این اسـت که سـن و سـال تــان را بــه یــاد  

می آورید.»

   ولی پدر بزرگ چاترجی نمی توانست سنش را به یاد

آورد. در واقـع سـنـش مشـخص نـبـود. گـاهی بـه نـظـر

می رسید به کهنسالی و خردمندی جهان است و گـاه

چنان بـود کـه گـویی تـازه مـتـولد شده و بـه این دنـیـای

سراسر شگفتی پا گذاشته است.اکنون او مانند کودکی

پر شور و هیجان برای رفتن به شهـر بـازی بی قـرار بود. 

از این رو عـجـولانـه گفت: «خوب...بـیـایید برویـم! منتظر  

چه هستید؟»

 

   همین  که هـوا تـاریـک شد،در شهـر بـازی بودیم. پدر  

بزرگ بـا شنـیـدن سـر و صـداهـای مـجـذوب کنـنـده ی  

جمعیت بـه این سـو و آن سـو می دویــد و مـی گفـت: 

«مـی خواهـم ایـن را امـتـحان کنـم! مـی خواهـم آن را  

امتـحان کنـم! » و بـالاخره هم دقـایقـی از دید ما ناپدید  

می شد. وقـتی دنبـالش می گشتیـم، او را در جاهـای  

مـختـلـف، در مـیـدان تـیـرانـدازی یا در حال صیـد ساعت  

مچی بـه وسیله ی قلاب ماهی گیری،پـیـدا می کردیم  

و یـا مـی دیـدیـم که بـه هـوای بـرنـده شـدن یک خرس  

پـارچه ای صورتی ،شیر یا خط بازی می کند!

 

   طولانی ترین مدتی که پـدر بزرگ را گم کردیـم،زمانی  

بود که به چادر فـالگیـر رفتـه بـود. پدر و مادر همه جا به  

دنبالش گشتند. بعد...درست هنگامی که دیگر درمانده  

شده بودنـد پـدر بزرگ با خنـده ای پیـروزمنـدانـه از چادر  

بیرون آمد و فریاد زد: «رفـته بودم پیش فـالگیر که فـالم  

را بگیرم، اما من فالش را گرفتم! کلاهبـردار است. هیچ  

چیز نمی دانـد. تنهـا چیـزی که توانست بگویـد،این بـود  

که سفـری طـولانی داشتـه ام. بعد من به کف دستش  

نـگاه کردم و بهـش گفـتـم که تـازگـی ها خانـه شان را  

عـوض کرده انـد، شـوهـرش شغـل جدیـدی پیدا کرده و  

دخترش دوقلو زایـیـده است! از تعجب شاخ در آورد!»

   نیتو پرسید:«درست بود؟»

   پدر بـزرگ با حاضـر جوابـی گفـت:« معـلـوم است که  

درست بود! خودم می دانم که چه کار می کنم!»

 

   سـانـجـی از فـرصــت استـفـاده کـرد و گـفـت:« مـن  

می خواهم سوار موشک بشوم.»

   ماما و بابا یک صدا گفتند:«نخیر! تنهایی که نمی شه

بروی،هیچ کدام از ما هم با تو نمی آییم.»

   سـانـجی بـا نـگاهی شیطنت آمیز به پدر بزرگ گفت: 

«پدر بزرگ می آید!»

   پدر بزرگ دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ...امـا بابا  

به سرعت سانـجی را کنـار کشید و گفـت:«ببین! ما... 

درست نزدیک ماشینهـای ضـربتـی هستیم،همانهایی 

که دوست داری!»

   سانـجی با خوشـحالی گفـت:« آه، آره! بـرویم سوار 

ماشین کوچولو بشویم.»

   پدر بـزرگ که بـه اتـومبیل هـای کوچک زرد و سبـز و  

آبـی نـگاه مـی کرد، با صـدای بـلنــد گفت:« اما... من  

رانندگی بـلـد نیستم.»

   سانجی خنـدید و گفت:« خوب، مـن هم بلد نیستم. 

فقط باید دستمـان را به فـرمـان بگیـریم و پـدال را فشار  

بدهیم.»

از داستان

پدر بزرگ چاترجی


برچسب‌ها: داستان پدر بزرگ چاترجی, داستان, گاهی به کهنسالی و خردمندی جهان, گویی تازه متولد شده
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵ساعت 17:49  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا