|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
خارپشتی به نزد مار آمد و گفت:« اجازه بده مدتی
در لانه ات بمانم.»
مار قبول کرد و خارپشت وارد لانه ی مار شد.مدتی
گذشت اما بچه های مار از دست خارپشت آسایش
نداشتند.
مار به خارپشت گفت:«من فقط برای مدتی به تــــو
جا دادم...دیگر باید بروی... تیغ های تــو بچه هــای مـرا
می گزد و آنها را زخمی می کند.»
خارپشت گفت:« هر کس خوشش نمی آیــد راهش
را بگیرد و برود.من اینجا راحتم.»
از قصه های ازوپ
ترجمه ی مهران محبوبی
نشر مرکز
|
|