ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   خارپشتی به نزد مار  آمد و گفت:« اجازه  بده  مدتی

در لانه ات بمانم.»

    مار قبول کرد و خارپشت  وارد لانه ی  مار شد.مدتی

گذشت اما  بچه های  مار  از  دست  خارپشت آسایش

نداشتند.

    مار به خارپشت گفت:«من فقط برای مدتی به تــــو

جا دادم...دیگر باید بروی... تیغ های تــو بچه هــای مـرا

می گزد و آنها را زخمی می کند.»

   خارپشت گفت:« هر کس خوشش نمی آیــد راهش

را بگیرد و برود.من اینجا راحتم.» 

از قصه های ازوپ

ترجمه ی مهران محبوبی

نشر مرکز


برچسب‌ها: داستان, خارپشت و مار, خارپشتی که مهمان بود و صاحبخانه شد
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵ساعت 10:33  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا