ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   خرچنـگ مـادر و دختـرش همیـشه با هـم جر و بـحث  

میکردند. مـادر به راه رفتن دخترش دـقت می کرد ولی  

آن جور راه رفـتن را نمی پسنـدید. همیشه نق می زد و  

مـی گـفـت:« دختـرم! ایـن جوری راه  نــرو. دختـرم! اون 

جوری راه نرو. چرا قشنگ تـر راه نمی روی؟ لطفا" قدری  

با وقارتر...»

  بالاخره یک روز حوصلـه ی خرچنـگ دختر از دست مادر  

سررفـت. او دیـگر نمی تـوانـست حرف هـای مـادرش را   

تحمل کند و گفت:«مادر من! شما  فقط  حرف می زنید.  

لطفـا" چند قـدم راه برویـد تا من هـم یاد بگیـرم!» 


برچسب‌ها: داستان, الگو
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵ساعت 1:26  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا