|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
خرچنـگ مـادر و دختـرش همیـشه با هـم جر و بـحث
میکردند. مـادر به راه رفتن دخترش دـقت می کرد ولی
آن جور راه رفـتن را نمی پسنـدید. همیشه نق می زد و
مـی گـفـت:« دختـرم! ایـن جوری راه نــرو. دختـرم! اون
جوری راه نرو. چرا قشنگ تـر راه نمی روی؟ لطفا" قدری
با وقارتر...»
بالاخره یک روز حوصلـه ی خرچنـگ دختر از دست مادر
سررفـت. او دیـگر نمی تـوانـست حرف هـای مـادرش را
تحمل کند و گفت:«مادر من! شما فقط حرف می زنید.
لطفـا" چند قـدم راه برویـد تا من هـم یاد بگیـرم!»
|
|