|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
گرگی بود که هم گرسنه بود و هم تشنه. وقتی کـه
داشت از بلندای تپه به سوی رودخانه می رفت، بره ای
را دید که در حال نوشیدن آب از رودخانه بود.گرگ داد زد
کـه :« آهای بـره ! چرا آب را گل آلود می کنی ؟ مگر
می خواهی من آب گل آلود بخورم؟»
بره که با شنیدن صدای گرگ لرزه بر اندامش افتاده
بود،گفت:«فدایت شوم جناب گرگ!من اینجا،شما آنجا.
تا شما به اینجا برسید،آب صاف شده است.»
گـرگ بهانه ی دیگری گرفت و گفت:« سال گذشته
بـره ای مثـل تو بـه پـدر و مـادر من نـاسـزا گفـته بود.به
گمانم تو همان بره ای.»
بره گفت:« غیـرممـکن است،چون من پـارسال هنـوز
دنیا نیامده بودم و وقتی در ایـن دنیا نبوده ام، چه طـور
می توانسته ام به پدر و مادر شما ناسزا گفته باشم؟!»
گرگ که حالا دیگر بـه دو قدمی بـره رسیده بود، او را
گرفت و خورد.
از داستانهای اِزوپ
|
|