|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
پیرمردی نحیف و لاغـر روی صندلی اتوبوس نشسته
بود و دستـه گلی در دست داشت. اتـوبـوس بـه آرامی
در یک جاده ی روستـایی پر دار و درخت و مُصفّا پـیـش
مـی رفـت. درصـنـدلی مـجاور پـیـرمـرد ، دختـر جوانـی
نشسته بـود که هر چند وقت یکبار به گل هایی که در
بغل پیرمرد بود نگاه می کرد.
بالاخره لحظه ای رسید که پیرمرد برای پیاده شدن
از جای خود برخاست. او بـدون مقدمـه دسته گل را بـر
روی دامن دختر گذاشت و گفت: «می بینم که خیلـی
بـه گل علاقـه دارید، و تصـور می کنم که همسرم از
تقدیـم این دسته گل بـه شما خیلی خوشحال خواهد
شد. به او خواهم گفت که دسته گل را به شما هدیه
کرده ام.»
دختر با تـواضـع، دستـه گل را پذیرفت و سپس پیاده
شدن پیرمـرد و راهی شدن او به سـوی یک گورستـان
کوچک محلی را با نگاه دنبال کرد.
سوپ جوجه برای روح
|
|