ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

      

   مـرد پـیـری که در بـستـر مـرگ افتـاده بود  با کسانی  

که در اطـراف رختـخواب او حاضـر بـودنـد، چنـیـن درد دل  

مـی کـرد:

   « زمانی که جوان و برومنـد بودم و رویاهای بی پایانی  

داشتم، می خواستم دنیا را تغییر دهم. وقتی که درسم  

را در دانشگاه تمـام کردم، فهمیـدم که نمی توانم دنیا را  

عـوض کنـم بنـابـراین با مـحدود کردن رویـاهایـم،تصـمیـم  

گرفتم که به تغییر مملکتـم بسنده کنم. وقتی که ازدواج  

کـردم، بـا خود انـدیـشیـدم که اگر بـتـوانـم خانـواده ام را  

اصـلاح کنـم، کاری کـرده ام کـارستـان! چنـد سـالـی که  

گذشـت، دیـدم مـوفق به ایـن کار هم نشـده ام!   

   اکنـون که در بستـر مـرگ افـتـاده ام و ساعـات پایانی  

زندگی ام را سپـری می کنـم، بـه این نتیـجه رسیده ام   

که اگر وقـت و انـرژی و تـوان روحی و فـکـری ام را تنـهـا  

برای تغییر خودم به کار می گرفـتم، می توانستم خیلی  

کارهـای دیگر هم بکنـم. اگـر خودم را اصـلاح می کـردم،  

الگویی بـرای اعضـای خانـواده ام شده و می تـوانـستـم  

آنهـا را تـغیـیـر دهم. خانـواده ی رشیـد و سعـادتـمـنـدم  

می تـوانـست الـگـویی برای محلـه و شهـرم بـاشد و به  

تغییر و اصـلاح امـور آنهـا یاری برساند، و شاید این شهـر  

پیشرفـتـه می توانست نمـونـه ای قابل اعتنا برای رشد  

و تغییـر در کشـورم باشد و بالاخره، کشور آباد و مترقی  

من می تـوانست کمک کنـد که دنیا تغییر کند و به جای  

بهتـری برای زنـدگی تبـدیل شود.» 

   


برچسب‌ها: داستان, موج, تغییر, اصلاح امور
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵ساعت 13:7  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا