|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
پس فردا، شکر سوم! می گفت بگویید: «الهی شکر»
آنها هم می گفتنـد: «الهـی شکر»؛ امـا چه شکری آقا؟
شب تابستان،روی پشت بام که نشستـه ای،یک کاسه
سکنجبیـن کنـارت می گذاری،خیـار هم در آن می ریزی،
آب هـم رویـش می بـنـدی، « تـگـری » اش می کنـی و
مـی گـذاری بـــالای ســرت و دور و بــر آن را آب پــاشی
می کنی و می گیـری می خوابـی، نیمـه شب که بلنـد
می شـوی، اگر فـرشتـگان که در آسمـان رد می شونـد،
طوری ساخته می شدند که می توانستنـد بشاشنـد! و
سـحر می دیـدی که تـوی کاسـه ات خرابـکاری شده،آن
وقت چه کار می کردی؟
پـس حالا که خداونـد فـرشتـگان را طـوری ساختـه که
نمی شاشند،پس: « بلند بگو الهی شکر!»
|
|