|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
آمدم از ایران،گریختم از نظام موبدان و گریختم از نظام
تبارهای بزرگ که ما را همواره برای جنگ ها و قدرتها به
بردگیمان می کشیدند و به شهر او آمدم.بـا دیگر بردگان
و آوارگـــان و بی پــنـــاهـــان جهـــان و بـا او؛زیستم،تا
پلک هــایش در سنگینی مــرگ،خورشیدمـان را در پرده
کشید.
و بــرادر! ناگهــان دیــدم که دیگر بــار مـعـابـد عظیم و
پرشکوه به نام او سر کشید و شمشیرها که بر رویشان
«آیات جهاد» حک شده بود،به سوی ما نواخته شد.و باز
از ثمره ی غارت ما به دستور جور،بیت المـال ها سرشار
شد.بار دیگر نمایندگان این مرد،به روستاهامان ریختند و
جوان هامـان را به بـردگی نمایندگان و روسای قبایلشان
بردند و مادرانمان را در بازارهای دور فروختند و مردانمـان
را به نام جهاد در راه خدا کشتند و همه ی هستیمان را
به نام زکات،غارت کردند!
|
|