|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
گاهی ما را به جنگ می بردند.جنگ علیه کسانی که
نمی شناختیم،و شمشیـر کشیـدن به روی کسانی که
به آنها هیچ کینه ای نمی ورزیدیم.کسانـی که همراه و
هم طبقـه و هم سرنوشت مـا بودنـد.
ما را می بردند و مـادران و پـدران پیـر و شکستـه مان
چشم انتظارمان می ماندند و انتظارشان هرگز پاسخی
نمی یافت!
این جنگ ها به قول دانشمنـدی عبارت بود از: «جنگ
گروهی که با هم می جنگیـدند بدون این که همدیگر را
بشناسند،و گروهی که با هم نمی جنگیـدند،اما هم را
خوب می شناختند.»
مـا را می بردند،نـابود و قتـل عـام می کردیم،نـابود و
قـتـل عـام می شدیـم.اگـر شکـست می خوردیـم،داغ
دردش را پدران و مادرانمان،و روستاهای متـروک مان و
مزارع خرابمان تحمل می کردند و اگر پیروز می شدیم،
هرگز در فـخر و غنیـمتـش سهیـم نـبـودیـم.
|
|