|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
در گوشـه ای به فاصلـه ی چهـار صـد،پانصـد متری از
هـرم سنگ هایی روی هم انباشته دیدم.
از راهنما پرسیدم:«اینها چیست؟»
گفت:چیـزی نیست.مشتـی سنـگ است که بر روی
هم جمع شده اند.
گفتـم:«اینهـا نیـز مشتـی سنگ هستند که بـر روی
هم جمع شده اند! می خواهم بدانم اینها چیست.»
گفت:«آنها دخمه هایی است که چندین کیلومتـر در
دل زمین حفر شده اند.»
پرسیدم: چرا ؟
گفت:سی هزار برده در مـدت سی سال سنگهایی
چنان عظیم را از فاصله ی هـزار کیـلـو متـری به دوش
کشیده،حمل کرده اند،گرو ه ها گروه از آنهـا در زیر این
بار سنگین جان می سپردند،و هر روز خبر مرگ صدها
نـفـر را به فرعـون می دادند و بی اندکی ترحم،اجساد
لهیده شان را به گودال ها می ریختند و بردگانـی دیگر
را به کار می گماشتند.
گفتم :می خواهم به دیدن آن هزاران برده ی لهیـده
خاک شده بروم.
گفت:«آنجا دیدنی نیست،سنگ هایی به هم ریخته
است.به دستور فـرعون در نزدیکی گـور او در خاکشان
کرده اند تا همچنان که در زندگیشان،نگهبانش بودند و
جسمشان را به خدمتـش گماشتـه بودنـد،در مرگ نیز
نگهبـانـیـش کنند و روحشـان را هـم بـه کار خدمـت او
بدارنـد.»
|
|